۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه

و سال نو

نیویورک هستم باز،‌ شهری که برای من پر از احساس است. بار دومی است که اینجایم اما همه چیز دارد با هم!
نوستالوژی می‌زنم، عاشق می‌شوم، رفاقت می‌کنم... همه‌ی این‌ها هست و نیویورک باز هم حس دارد. من این شهر را دوست دارم...

۱۳۹۲ آذر ۲۴, یکشنبه

وحتی تصمیم بگیری که دیگر نباشد

یک قسمت از بزرگ شدن احساسی‌ام هم این بود که بتوانم ابراز علاقه کنم، حتی به قیمت جواب نه شنیدن.
 اینکه بتوانی آدم‌هایی که به نظرت جالب بودند را بشناسی بگذاری خیالت شاعری کند. حتی در آن احساس خوش بودن‌اش هم شناور شوی. بعدترش هم وقتی بدانی نمی‌شود آرام در قفس را باز کنی و آزادش کنی. مطمئن هم باشی که تو صاحب این حسی و باز اتفاق می‌افتد و نگران زمان‌ آمدن‌اش نباشی.

It rains, it pours

ترم جدید دارد به زودی شروع می‌شود و من این‌بار نمی‌دانم کدام فاند را قبول کنم. همین چند ماه ‍پیش بود که چقدر استرس کشیدم حالا هر دو تا استاده گفته‌اند کامل می‌توانند فاندم را بدهند و TA هم گرفته‌ام که قرار است رد کنم. این ترم مفید کار کردم، حتی بعضا خودم را هم متعجب کرده‌ام. خوشحال هم بوده‌ام... 
استاده گفت بیا در مورد ادمیشنت حرف بزنیم. یک جورهایی اتمام حجت بود و اینکه حالا که قرار است چند سال دانشجویم شوی به کدام سمت می‌خواهی بروی. حالا باید منتظر بمانم تا این کمیته قبولم کند. یادگرفتن و یاد دادن برایم شادی آور است. ذوق زده هم گاهی می‌شوم. خوبی کار استاده هم این است که آنقدرها کشف و ذوق‌زدگی‌ات جدی گرفته نمی‌شود. کار علمی است و لازمه‌اش کار مدام و مفید است. استاده هم آنقدرها کارش را دوست دارد و انرژی می‌دهد که هر بار بعد از دیدن‌اش می‌خواهی باز هم کار کنی. 

۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

دی عزیزی گفت حافظ می‌خورد پنهان شراب/‌ ای عزیز من، نه عیب آن به که پنهانی بود؟

یک روز هم بود که پسرک گفت شنبه‌ها سرش شلوغ است تا ظهر. بعدش فهمیدم یک جایی‌است به اسم آشپزخانه سوپ که هر روز غذا می‌دهند به بی‌خانمان‌ها و شنبه‌ها هم سوپ، می‌شود رفت کمک کرد. پسرک هم یک سال و نیمی است که می‌رود. کمک ها هم از بسته بندی و ساندویچ درست کردن تا سرو سوپ و تمیزکاری می‌تواند باشد. این شد که هر شنبه وقتی رسید تکست می‌زند که توی پارکینگ‌ام، بیا پایین میس. حدود سه ساعتی آنجا کار هست و بعدش هم که می‌شود رفت دانشگاه یا یک کافی‌شاپ و کارهای همیشگی...
گاهی به این فکر می‌کنم که آیا انگیزه بشر دوستانه‌ای دارم واقعا. اینکه خوشحال‌ترم واضح است. قبلا روزهای شنبه هیچ چیز نمی‌توانست تا عصر مرا از تختم جدا کند. البته یک خوبی هم دارد اینکه با بیشتر بی‌خانمان‌های شهر سلام احوال‌پرسی می‌کنم و ترس‌ام کمتر شده. امروز اما پسرک نبود و رفته بود پیش خانواده، من هم سوپ کیچن بودم. هوا خوب بود و بیرون داشتم سوپ می‌کشیدم. گرمای خورشید و هوای خنک پر از اکسیژن حالم را خوب کرد و با خودم فکر می‌کردم تنها دلیل اینجا بودنم همین دیدن آفتاب است و بعدش به داستانی که یکی‌شان درباره زندگی‌اش می‌گفت گوش کردم.

۱۳۹۲ آبان ۲۸, سه‌شنبه

گشته‌ام در جهان و آخر سر، دلبری برگزیده‌ام که مپرس!

این روزها پسرک گیج شده،‌ من لبخند می‌زنم... می‌گوید حالش بد است و بگویی بیا خوب اینجا. مثل همیشه به روی خودش نیاورد باز. امیدت را از دست ندهی، ‌بگویی بستنی شکلاتی دارم توی یخچال، بهترین است! برنامه امشبت چیست؟ بگوید برنامه‌ای ندارد. آن‌وقت بپرسی می‌خواهی برنامه داشته باشی؟ بگوید چرا که نه، و بیاید. آن‌وقت فرصت داشته باشی یک دل سیر نگاهش کنی، همین. 

۱۳۹۲ آبان ۲۶, یکشنبه

گفتگو

- خوب، بهم بگو  اگر این حرفم به نظرت خیلی بی‌احساس اومد. من فقط نگران اینم که اگر ما زمان بیشتری با هم بگذرونیم زیادی به هم وابسته شیم.
-- چرا فکر می‌کنی وابستگی بده، اگر حالت رو بهتر می‌کنه.
- به خاطر اینکه من و تو با هم توی یک رابطه نخواهیم بود. اگر وابسته شیم برای من ( و تو) خیلی سخت می‌شه وقتی اون یکی کس دیگری رو ‍پیدا کنه.
-- داری زیادی می‌ری جلو.
- احتمالا راست می‌گی، سالهاست دارم این کار رو می‌کنم.
-- به نظرم احمقانه‌است این کار.
- من این گفتگو رو قبلا هم داشتم، اگر ناراحت نمی‌شی اینو بگم.
-- کی میگه اگر ما بیشتر با هم وقت بگذرونیم همه چیز رو دوست داشته باشیم.
-آره نخواهیم داشت. 
-- من دنبال این نیستم که فرصت درست کنم که با هم توی یک رابطه بریم. راستش رو بخواهی اصلا برام حتی مهم نیست که توی رابطه باشم. فقط وقت گذروندن هام با تو حالم رو بهتر می‌کنه، همین.
-با وجود همه‌ی پیچوندن هام؟
-- اگر ناراحتت می‌کنه و می‌خواهی بری می‌تونی بهم بگی.
- گفته‌ام.

۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه

چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست، خدایا

بعضی‌ها برای این ساخته شده اند که فقط ببینی و تحسین‌شان کنی. پسرکان‌ام را می‌گویم
 و منی که مهرشان از سرم بیرون نخواهد شد. چه کنم، خود حضرت حافظ هم می‌گوید که قضای آسمان این است و دیگرگون نخواهد شد...بلی، پنهان که نه، کاملا پیدا عشق او می‌ورزم اما کاری نمی‌توان کرد. کنار و بوس و آغوشش  نخواهد شد..
 پسرکانم رام‌اند، هم‌صحبت‌اند اما همراه نیستند..گاهی فکر می‌کنم شاید این ماجرا برای همین اینقدر دلپذیر مانده. شاید قرار چیزی نباید باشد.

۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

راست باز و پاک باز و امیر باش...

آهنگ جزی که در کافی‌شاپ پخش می‌شود احساس کار کردن به آدم می‌دهد. نمی‌خواهم باور کنم اما بعد از این‌همه سال باز هم خودم را می‌توانم گول بزنم که برو خانه، آنجا بقیه کارت را تمام می‌کنی... امکان ندارد کار کنم. خانه محل کار نبوده و نخواهد بود، این را دیگر باید یاد گرفته باشم.  
فکر کنم آدم از یک مرحله‌ای که بگذرد دیگر استرس نمی‌گیرد. دنیایش آنقدر سست نیست که با نشدن‌ها و بی‌توجهی دیدن‌ها به هم بریزد. همه‌ی این‌ها درد دارد، سختی هم می‌کشد اما آدم کلیت‌اش را حفظ می‌کند.  شاید هم نتیجه باختن‌های زیاد و پشت سر هم باشد. نمی‌دانم چرا باختن‌ها هیچ‌وقت امیدم را برای دوباره ساختن‌ها نکشته. کار مدام اما می‌خواهد. پیوسته و ذره ذره باید جمع کنی خودت را و جلو روی. هنوز به تمام کردن شان نرسیده ام. به پسرک داشتم می‌گفتم نمی‌دانم چطور این همه استاد را می‌توانم گول بزنم که پروژه دستم بدهند. گفت او بود اعتماد نمی‌کرد، لا اقل می‌پرسید چندتایشان را تمام کرده‌ای...فکر کردم به تمام توجیه‌هایی که دارم، لا اقل با خودم باید رو 
راست باشم و آن‌هایی را که در دستم است تمام کنم. رو راست بودن هم تلخ است و دردناک
گاهی به همگرایی سرنوشت فکر می‌کنم. اینکه همیشه در نهایت یک چیز می‌شود. به سیستم مستقل زندگی کردن مد‌
ها است که عادت کرده‌ام اما گاهی فکر می‌کنم چی‌می‌شد اگر... نمی‌دانم بهای اینکه خودم باشم را پرداخته ام یا اینکه چون نتوانسته‌ام جور دیگری باشم را اینطور توجیه می‌کنم. 

۱۳۹۲ مهر ۱۵, دوشنبه

گر چه از دیگرون فاصله ندارم، کاری به کار این قافله ندارم


وقت ندارم و هی کارهای بیشتری اضافه می شه. دو سه هفته اول ترم وقتی آخر هفته‌ها هم کار می‌کردم احساس زیاد کار کردن داشتم حالا همه‌ی آخر هفته هم کار کرده باشم باز کلی عقبم. استرس و کافیین ترکیب بدی‌ می‌شوند.
من اون صفر کنارچت فیسبوکم رو دوست ندارم، آخه تنها کسی که یکش می‌کنه تویی. بقیه رو خاموش کردم... شاید
ندونی تنها دلخوشی شب‌های خستگی من دیدن همون یکه. همون وقتی که منتظر می‌مونم بنویسی حالت چطوره؟

۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه

سال‌گرد

یک‌سال پیش بود، نمی‌خواهم به یاد دخترک بیاندازم اما خیلی نگرانش شدم... شاید باید به یاد خودم بیاندازم که چقدر باید حواسم باشد به دوستانم. افسردگی آدم‌ها جای نگرانی دارد... همه سعی‌شان را می‌کنند که خوب باشند اما گاهی نمی‌شود. گاهی همین نشدن‌های پشت سر هم است که خسته‌ات می‌کند. فقط می‌خواهی آرام بگیری، . بخوابی... نباشی. آن‌وقت یکروز چت می کنی و می‌گوید که خواسته نباشد، نگذاشته اند. و تو حبابت فرو پاشد حجم کلماتش را نتوانی درک کنی...
آدم‌ها را باید به یادشان انداخت که چقدر دوست داشته می‌شوند، چقدر آن نشدن‌ها کوچک می‌شود وقتی که دستشان را بگیری و ببری به نقطه ای دور. آنجا که هنوز نشدن‌ها شروع نشده بود، آنجا که هنوز می‌شد بی‌دلیل لبخند زد.
 درست نمی‌دانم به چه ساختاری ربط دارد اما ذهن همیشه درگیر من همیشه روشن‌بین بوده، هیچ‌وقت نبودن را نخواسته... شاید حق نظر دادن ندارم... اما می‌فهمم که خسته شوی. که تحمل کرده باشی، که تنهایی‌ات بزرگ و بزرگ‌تر شود. که محیط‌ات را دیگر درک نکنی و راه بهتری هم نداشته باشی... اما بدان که دوستت دارند، شاید همین 
 برای بودن‌ات کافی‌است
تازه فهمیده‌ام که استرس چه می‌کند... دغدغه روزانه‌ام هی زیاد و زیاد‌تر می‌شود و این بدن به فریاد افتاده... سردرد هر روزه‌ام را باید با قرص‌های جدیدی که کار می‌کند رویم کم کنم..آماده جنگ می‌شوم، باید این ترم تکلیف زندگی‌  آکادمیک‌ام را روشن کنم... صرفا امیدوار بوده‌ام تا الان اما نا موفق...عاشقی هم  باید یادم برود کلا. وقتی برایش ندارم...

۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

همه‌ی پسرکانی که دوست می دارم

. دنیا جای عجیبی  است. فکر کنم سرم به کارهایم گرم شده که این قدر ساده می‌گذرم از کنارشان.. دوستت دارم شنیدن ها... نخواستن‌ها و صبر کردن‌ها... آن‌قدر که بیش از چند ساعت با هم حرف زده باشید، خودتان را به بحث سرگرم کرده باشید و یک عزیزم از دهانش در رفته باشد و تو بدانی چقدر شنیدنش شیرین است. اما نمی‌شود کاری کرد، نمی‌شود حتی دیگر حرفی زد یا گیر داد...نخواسته و نباید بخواهی‌اش. دنیا به همین سادگی است. بدانی می‌توانی هر چقدر خواستی نگه‌ش داری، نمی‌تواند برود اما می‌گذاری برود... می‌خواهد که برود
یا اینکه، وقتی می گوید می‌خواهد چیزها همان طوری که هستند بماند... می‌گویم من تلاش می‌کنم برای چیزهایی که دوست دارم داشته باشم، می‌گوید همه همین‌طورند. نمی‌دانم چه‌بگویم... شب‌اش کابوس می‌بینم و هی از خواب می‌پرم، هر بار بیدار میشوم این جمله را می‌شنوم که «من ترجیح می‌دهم چیزها را همان‌طور به حال خود رها کنم»و هی به خودم می‌گویم خوب نمی‌خواهد، بگذار به حال خودش باشد... باز بخوابم و کابوس ببینم...
آن وقت هیچ چیزی از او نمی‌دانی و دوست مشترکتان برنامه گذاشته باشد وبرنامه تبدیل به قرار دو نفره شود... آن‌وقت هر شب بخواهد اس‌ام‌اس دهد و جواب ندهی و هی کم محلی کردن ها به دلبری ترجمه شود و باز اقرار کند که چقدر خوشش آمده! دوستانش می‌گویند آدم خوبی است اما من عادت ندارم! من پسرکانی که دوست دارم را ندارم... نمی‌دانم آیا می‌توانم داشته باشم‌شان ... 

۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه

blue raincoat....

حالم بده و با هیچ چیزی هم خوب نمی‌شه... اصلا انگار این حبابی که توش زندگی می کنم رو ترکونده باشن... باز هم یکی از همین آدم های جدی ای که تهش نتیجه نظراشون رو زندگی‌ات تاثیر می‌گذاره پرسید اصلا تو می دونی می خوای توی زندگی ات چی کار کنی... بازم من خفه شدم و حرفی نزدم... خوب لامصبا مگه من دست خودمه که بخوام توی زندگی م چی‌کار کنم... همش بازی سر پوله و اون شهریه کوفتی، تهش همتون می‌خواین بدونین که ارزشش رو دارم که چندسال روم سرمایه گذاری کنین... 
حتما می‌خوای اینو بشنوی که در حد خودفروشی جلو رفتم تا یکی از استادا بهم کار ریسرچی بده که شهریه ندم. تهش هم که دپارتمان به صورت خیریه یه کلاس داد درس بدم...استاده هم که کار مفت می‌کشه... حالا استاده  شاکیه، خوب اگه من تابستون رو پول داشتم که پا نمی شدم برم اینترنشیپ که نرسم کار کنم روی پروژه ای که شرط ادمیشن‌ام گذاشتی.
نمی‌دونم والا، حق داره، کار رو وقتی گرفتی یا باید انجام بدی با پسش بدی، پروژه که نمی‌تونه به خاطر تو تا ابد خاک بخوره. چی‌کار کنم، خسته ام از بس پر انرژی و امیدوار هی رفتم جلو... آره خوب، ریسرچ دوست دارم و هیجان زده می‌شوم و نظر کس‌شر می‌دم و استادا هم هی می‌گن ایول خوبه و تحلیل بلدی اما تهش همش مساله سر پوله. تهش من همونیم که از پی‌اچ‌دی کشیدم بیرون و رشته گردی می کنم و همه می‌خوان بدونن چرا. تهش اینه که امسال ویزام تموم می‌شه و باید تا می تکلیف‌ سال دیگم معلوم باشه. تهش اینه که دوستام یکی یکی به زودی فارغ می شن و این منم که باز باید کتبی بنویسم که آیا می دونم توی زندگی می خوام چی‌کار کنم...
تهش اینه که نمی‌شه گفت آره می دونم! می‌خوام توی گروه استاده باشم، درس کم داشته باشم، وقتم رو همش بگذارم روی ریسرچ و هی از دیدن ریزالت‌ها و سواد استاده و قشنگی فیلدش لذت ببرم... 
اما واقعیت اینه که باید تی‌ای کنم، سر کلاس برم و درس بدم و برگه تصحیح کنم و کوییز بگیرم... درس خودم هم بدون پیش‌نیاز گرفته باشم و سخت باشه زیاد و تمرین هاش هفتگی باشه و کلی وقت بگیره... یک درس دیگه هم باشه که هی براش ‍باید پیپر خوند و تحلیل نوشت و نقد کرد و نظر داد و متمرکز بود... اونوقت یک کار دیگه هم باشه واسه اون یکی استاده که حاضره الان پولتو بده و ترم دیگه هم بده و برای اینکه باز ترم دیگه به خودفروشی نیفتی بهتره الان بفروشی خودتو و کارشو انجام بدی... ‍‍
اون‌وقت به کدی که باید تابستان تمام می‌شد نگاه می‌کنی بدنت می‌لرزد...

همه این ها بی‌خیال، امشب قرار است در فضای آزاد فیلم ببینیم... به پسرک هم گفتم بیاید! این را به دوستانم نگفته‌ام، نمی‌دانم ‍‍پسرک چه می‌خواهد بکند در زندگی‌اش! هنوز که حرفی نزده، لاس خشک است و شاید همین بماند. کاش بداند چقدر به کل کل کردنمان سر انیمه‌ها و سای-فای نیاز دارم. از دنیایم که خسته می شوم پناه می‌برم به دنیای خیالی‌شان. کاش پسرک هم بداند که بخشی از خیال من است. دنیای گرفتار و پراسترس‌ام محو می‌شود، پسرک اما آنقدرها لاس زدن نمی داند. مرد خانواده است و خیلی آرام و خونسرد...
حالم با خیالش بهتر شد، همین ام بس!

۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

محتاج جنگ نیست برادر، نمی‌کنم!

قهوه و کافی‌شاپ و باز آشفتگی این دل. باید کار کنم، باید این ترم را لا‌اقل کار کنم. نمی‌خواهم این شرایط پا در هوا را. دلم می‌خواهد انتروپی سیستم کمتر شود... باید ساخت. روز به روز و لحظه به لحظه.
لحظه‌های صحبت کردن و بحث کردن‌هایمان را دوست دارم. چیزی تغییر نکرده، این داستان پایانی ندارد، دلیلی ندارد پایانی داشته باشد... ما در دو دنیای عمود برهم زندگی می‌کنیم. دنیاهایی که شبیه‌هم اند اما جدا جدا... تصویرشان روی هم صفر است اما رابطه شان یک‌به‌یک 
 
نصیحت‌ام می‌کرد. گفت تو شبیه چند سال پیش منی. هورمون‌هایت کار دستت می‌دهد، گرفتارشان نشو... پسرک‌ها باز در زندگی‌ات اتفاق می‌افتند. به کارت بچسب، درست را تمام کن، کار پیدا کن، زندگی‌ات را اول سر و سامان بده...

به پسرک پیام می‌دهم این‌جایم، خواستی بیا... نمی‌بیند به موقع.
... چه‌کنم، نگاه‌اش نمی‌گذارد رهایش کنم

۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

گر چه شب تاریک است...

استرس گاهی وقت‌ها به جان آدم می‌نشیند. مشت و لگد می‌زند و از درون می‌پاشدت... نماد بیرونی‌اش شاید فقط اشک باشد و اشک... استرس حتی اگر آرام شود زیر پوستت می‌ماند، منتظر می‌ماند تا سرک بکشد، بی‌جا و یکدفعه.
گاهی وقت‌ها استرس در معده ات می‌پیچد، راه گلویت را می‌بندد... دست‌هایت را می‌لرزاند
استرس اما اگر یکدفعه بیاید، لشکرش را یکجا می‌آورد... ذره ذره‌ات می‌کند احساس می‌کنی سلول به سلول بدنت دارد از هم می‌پاشد... روح و جانت همزمان می‌لرزد...
این‌جا سیستم‌اش ضعیف کش است، دیگر نمی‌خواهم ضعیف این سیستم باشم... یک سبد دست گرفته‌ام تکه تکه وجودم را از این‌طرف و آن طرف جمع می‌کنم... نمی‌خواهم گوری بسازم از منی که چندین بار متلاشی شده است. من این‌ها را بار دیگر خمیری می‌کنم از من جدیدی... نمی‌شناسم‌اش اما می‌دانم چه چیزی نمی‌خواهم شود
دلم روشن است، شاید این‌بار ققنوسی زاده شود
...

۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

گاهی وقت ها پر می‌شوم از خالی بودن. پس زمینه ذهنم سفید سفید می‌شود... حرفی نیست، احساسی نیست، منی نیست...
خسته‌تر از این حرف‌هایم، از بودن خسته شده‌ام...
گاهی افق بی‌انتهای این‌جا را نگاه می‌کنم، 
منی آنجا راه می‌رود که هرگز پشت سرش را نگاه نمی‌کند...
می‌خواهم بدوم به بی‌انتهایی که هر دم می‌خواندم
این درون سکوت است... 
درد آوای دوری است از رهگذری ناآشنا
من، گمشده‌ی این راه
مرگ، آرزویی آرام و دیرینه
میخواندم این‌بار، می‌خواهدم این‌بار
مغرورتر از همیشه
قبای ژنده بر سر دیوارم را کرکس‌ها دریده‌اند
 زوزه‌ی باد در گوش بچه گرگ‌های گرسنه‌ام به لالایی می‌ماند
این‌بار طعمه‌ای زنده در کار است
این بار شکارچی روزهای ابری به تله افتاده است
این‌بار شکار و شکارچی به هم پیوسته‌اند
این‌بار شاید داستان تمام شود
 
 

۱۳۹۲ مرداد ۲۳, چهارشنبه

funding issues

این روزها بغض‌ام را با قهوه فرو می‌دهم، اشکم را با حرف زدن و نگاه کردن به آدم‌ها... 
آخر نباید اشک‌ام پایین بیاید
همه‌ی دانشگاه را بالا پایین می‌کنم دنبال 
 TA گرفتن
من آدم بریدن نیستم این بار اما کارم سخت شده...

۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه

قبل از شروع ترم

حرف زیاد است و سرعت زندگی بالا و وقت کم. امیدوارم نتیجه دهد تلاشی که می‌کنم... باید دید

۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

تصادف

اولین تصادف زندگی‌ام بود امروز. با ماشین دوستم بودم. ماشین‌او به همراه آن دو ماشین دیگری که با من برخورد کردند له شده‌اند. توی یک شهر دیگر هم بودم. بیمه ماشین هم همراهش نبود... تنها نکته خوب ماجرا این بود که آسیب جانی نداشت.
احساس شک، ترس، گناه، سرزنش...
همیشه وقتی چراغ سبز می‌شد من دیر حرکت می‌کردم و صدای بوق ‍بقیه ماشین‌ها بود که یادآوری می‌کرد. این‌بار تا سبز شد راه افتادم و آن دو ماشین که آخرین‌ لحظه‌ها با سرعت چراغ را رد می‌کردند
بی‌تجربگی بخشی از آن است... باید مراقب اشتباه بقیه هم بود.

۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

هر چه پیش آید، ار هو گیوز ا ف...

اصلا انگار این مدل سالم زندگی کردن به من نیامده باشد؛ اصلا انگارمن باید به اصل گشادوار زندگی کردن خودم ایمان بیاورم... اصلا گویا این‌که کمتر از دو هفته مانده باشد اینجا و من بریده باشم. پناه برده باشم به همان کافی‌شاپ نشینی‌های همیشگی‌ام، غذا خوردن‌های بیرون و کار کردن هر موقع که حس‌اش باشد و آفیس نرفتن...

۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

بازگشت همه به سوی آن است

کار مفید که نمی‌کنم. دارم برنامه بلند مدت توسعه می‌نویسم که برگشتم شامبانا لا اقل از هیچ شروع نکنم. کاملا آگاهانه این بار...

۱۳۹۲ تیر ۲۰, پنجشنبه

feeling blue

لحظه‌های بریدن، لحظه‌های گذاشتن دنیا به امان خود،‌فرار کردن، نایستادن...
شاید زیادی قوی بوده‌ای، شاید زیادی گفته‌ای حالا گیرنده به این قضیه... شاید هم ذهنت لازم دارد ریکاوری می‌کند.  دنیا جای خوبی است....
همچنان به زندگی امید داشته باش، به تلاش کردن‌ برای بهتر بودن، به ساده گرفتن، ساده دیدن

  

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

صبح است ساقيا

باز هوا سرد شده، يعنى پانزده درجه به نسبت تابستون سرده. ساعت نزديك ده صبحه و نيمه خيس بايد بيست دقيقه منتظر قطار بعدى باشم. به اين فكر می‌کردم كه از هفت صبح تا الان چيكار مي‌كردم كه الان دارم ميرم سركار. فكر كنم باز دچار دنياى هپروتم...
اين روزها بيشتر دارم فكر ميكنم كه شهرم رو عوض كنم، من آدم زندگى توى شهر بزرگم. همين قدرى كه بتونيم خودمو بين جمعيت گم كنم خوشحالم مي‌كنه...
نمی‌دونم چطور اون مود هايپر اجتماعى رو كشف كردم توى خودم اما راضيم ازش. سيكس فلگزی كه رفتم باگروهی كه بار اول بود مى ديدمشان اين حس رو بهم داد كه اينجا هم می‌تونم دوست پيدا كنم.   

۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

یکنواخت، خسته‌کننده

زندگی‌م شده مثل این مسیر شیب‌داری که هر روز باید ازش رد شم تا برسم به مترو. طولانی، خسته‌کننده و زشت. اما می‌دونی که بعدش یه پیچ هست، مسیر به همین شکلی رو باید برگردی. تهش اما نوره، امیده...بیرون مسیر قشنگ‌تری هست.


۱۳۹۲ تیر ۴, سه‌شنبه

چس‌ناله

   اگر حرف زدن با خانم فروشنده نبود می‌گفتم امروز هم حرف نزدم. احساس می‌کنم کم کم دارم محو می‌شوم. هیچ اثری از وجودم نیست. بی‌اشتهایی، غذاهای نخورده توی یخچال که یکی یکی خراب می‌شوند وسردرد. سردرد‌هایم دیگر شروع نمی‌شود، فقط کم و زیاد می‌شود. فکر کنم به کار کردن آلرژی دارم.

۱۳۹۲ تیر ۱, شنبه

آخر هفته

 امروز موزه رفتم، تاریخ‌چه شهر بود تقریبا. گویا صد و اندی سال پیش این‌جا یک برنامه می‌گذارند که مردم همه‌ دنیا بیایند و تمدن‌شان را معرفی کنند، از تمدن‌های  دور افتاده امریکای لاتین گرفته تا چین و ژاپن. برنامه از اپریل تا  دسامبر بوده گویا. این‌ها هم از هر چیزی که از آن زمان مانده این موزه را ساخته‌اند. 
 عکس اولی را دو خواهر عکاش گرفته‌اند از آدم‌هایی که از آن سر دنیا می‌آمدند.





امروز به یک واقعیت ترسناک هم پی بردم، اینکه ترجیح می‌دهم تنها باشم... بیشتر خوش می‌گذرد حتی. 

۱۳۹۲ خرداد ۳۰, پنجشنبه

کار

این روزها بلند‌اند و بلندتر می‌شوند. ساعت‌های پشت سر هم را هی می‌شمارم، شش و پنجاه دقیقه صبح تا یک و نیم شب... به غیر از زمان‌هایی که باید راه بروم تا جایی برسم باقی‌اش را پای کامپیوترم. 
این دو هفته داشتند پیپرشان را می‌نوشتند، آن هم سرعتی، کسی برای من وقت نداشت. به غیر از صبح بخیر و خداحافظ حرفی نمی‌زنم... دلم برای گروهمان تنگ شده، برای کارهای فشرده و عجله‌ای. 

۱۳۹۲ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

نبودیم ببینیم، شهر آزاد گشته

گویا واقعا مردم را آزاد گذاشته بودند که شادی کنند، برقصند در خیابان‌ها... امروزم هم با شادی شروع شد، خبر‌ها را می‌دیدم و سعی می‌کردم کدم را دیباگ کنم، سردردی که مرتب بیشتر می‌شد. میگرن نامرد است، همیشه حواسش هست و حالت را می‌گیرد. تا ساعت یک بیشتر دوام نیاوردم سر کار، نباید خانه‌ می‌رفتم، تا شب حوصله‌ام سر می‌رفت و بعدش هم که ناامن است نمی‌شود بیرون رفت. رفتم مرکز خرید بزرگی که با دخترک پیدایش کرده‌بودیم، همان روزی که لپ‌تاپم خراب شده بود، دنبال اپل‌استور می‌گشتیم از آنجا سر در آوردیم. در نتیجه گشت وگذار و خریدن شکلات سردردم خوب شد. 

گاهی وقت‌ها به خودم می‌آیم می‌بینم بی‌هدف‌ام، همین که زندگی‌ام را امروز تا فردا بگذرانم راضی‌ام. دارم از تصمیم‌گیری فرار می‌کنم. اصلا نمی‌دانم دنبال چه‌ام. دیگر آن‌قدر‌ها با قدرت نمی‌گویم ریسرچ لذت‌بخش ترین کاری‌است که می‌توانم انجام دهم. ریسرچ سختی دارد، سردرگمی دارد، دست و پا زدن دارد،همه‌اش شکست است وشکست. شاید خیلی خوش‌شانس باید باشی که کارت فایده‌ای داشته باشد. هنوز این  پرسه دردناک برایم شیرین است، چراییش را مطمئن نیستم. ریاضی برایم همان‌قدر شیرین و دوست داشتنی بود(است) اما شاید دنبال تحسین شدن‌ام، شاید... نمی‌دانم، گاهی زیادی ناامیدم، به بهتر شدن خوشبین نیستم، دارم سعی می‌کنم یک سری مهارت جدید به خودم اضافه کنم اما انرژی ام گاهی ته می‌کشد، بی‌هدف می‌چرخم، ذهنم گویا یک سیاه چاله دارد، عمیق . است  و به شدت جاذبه‌اش زیاد
،احساس می‌کنم گاهی همه‌ی‌ انرژی و حیات‌ام بلعیده‌ می‌شود، تا بخودم بیایم غرق‌اش شده‌ام.مشکل سخت‌افزاری  دارد می‌دانم! 


۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

ناظم حكمت



در ۱۹۰۲ به دنیا آمدم
دیگر به شهر زادگاهم بازنگشتم
اصولا بازگشت را دوست ندارم.
در سه سالگی نوه‌ی پاشائی بودم در حلب.
در نوزده سالگی دانشجوی دانشگاه کمونیستی مسکو
در چهل و نه سالگی بار دیگر به دعوت کمیته‌ی مرکزی در مسکو.
از چهارده سالگی شعر سروده‌ام.
بعضی‌ها انواع گیاهان را خوب می‌شناسند،
بعضی‌ها انواع ماهی‌ها را
من انواع جدائی‌ها را.
بعضی‌ها نام ستارگان را از حفظ می دانند
من نام حسرت‌ها را.
در زندان خوابیدم، در هتل‌های بزرگ هم.
گرسنه بوده‌ام، اعتصاب غذا کرده‌ام،
و تقریبا لذتی غذائی هم نیست که نچشیده ام.
در سی سالگی حکم به اعدامم دادند
در چهل سالگی خواستند مدال صلح به من بدهند
که دادند.
در سی و شش سالگی شش ماه طول کشید از سیمانی 4 متری عبور کنم
در پنجاه ونه سالگی پراگ تا هاوانا را در 18 ساعت پیمودم.
لنین را ندیدم اما در ۱۹۲۴ بر سر تابوتش نگهبانی دادم 
و در ۱۹۶۱ او را در کتاب‌هایش دیدار کردم.
بیهوده تلاش می‌کنند مرا از حزبم جدا کنند
من زیر بت‌های سرنگون‌شده هم له نشدم.
در ۱۹۵۱ با دوستی جوان در دریای سیاه از مرگ گذشتم
در ۱۹۵۲ چهار ماه درازکش با قلبی خراب در انتظار مرگ خوابیدم.
همیشه به زنانی که دوستشان داشتم بسیار حسادت ورزیدم 
اما هرگز به کسی حسرت نبردم حتی به چاپلین.
به زنانم خیانت کردم
پشت سرشان بدگویی نکردم.
می خوردم، معتاد نشدم 
و شادم که با عرق جبین نان در آوردم
.در رودربایستی دیگران دروغ گفتم
گاهی هم به هیچ دلیلی دروغ نگفتم.
سوار قطار، هواپیما و ماشین شدم
خیلی‌ها نشده‌اند.
به اُپرا رفتم
خیلی‌ها نرفته‌اند، حتی نامش را نمی‌دانند.
از بیست سالگی به این‌طرف به خیلی جاها هم که مردم می‌روند نرفتم:مسجد، کلیسا، معبد، کنیسه
اما فال قهوه گرفتم.
کتاب‌هایم به سی چهل زبان منتشر شده‌اند
اما به ترکی خودم در کشورم ترکیه ممنوع‌ هستند.
سرطان نگرفته ام
قرار هم نیست بگیرم
هرگز نخست‌وزیر و این‌جور چیزها نخواهم شد
چندان میلی هم ندارم.
در هیچ جنگی شرکت نکردم
نیمه‌شب‌ها به پناهگا ها نرفتم
زیر بمباران‌ها خود را به زمین نینداختم 
اما در شصت سالگی شوریده سر عاشق شدم
سخن کوتاه،
رفقا امروز در برلین حتی اگر از غصه دق کنم می‌توانم بگویم «مثل یک انسان زیسته‌ام.»
و چه‌قدر دیگر زنده‌ خواهم بود و بر سرم چه‌ها خواهد آمد،
که می‌داند؟
۱۱سپتامبر ۱۹۶۱ برلین / ناظم حکمت
ترجمه‌ ی احمد پوری

۱۳۹۲ خرداد ۲۵, شنبه

تنهایی پر هیاهو

دلم برای آدم‌ها که تنگ می‌شود در ذهنم شروع می کنم گفت‌وگو باهاشان. احساسات‌شان، حالت‌های صورت‌شان، طرز ادا کردن کلمات‌شان...دلتنگی هایم را، دلخوری ها را، دعوا کردن هایم را، همه و همه شبیه‌سازی می کنم... گاهی فکر می‌کنم هیچ‌وقت تنها نیستم، خاطرات شان می‌ماند...

۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

خانه‌ام آتش گرفت

این روزها همش خبر می‌خواندم، استرس انتخابات... امروز رای می‌گیرند، باز تقلب خواهند کرد، باز عادلانه نیست...
سر‌کار نتوانستم دوام بیاورم، سردرد تنها علت‌اش نبود، بوده روزهایی که مانده‌ام با همه‌‌ی سردردهایم. ظهر زدم بیرون، نزدیک‌های خانه یک فروشگاه  هنری هست، وسایل نقاشی می‌فروشد. گواش و قلم مو و کاغذ گرفت‌ام. هیچوقت نقاشی نکردم، اما این‌بار بدون فکر کردن حس‌بود و رنگ و کاغذ سفید پیش رویم. نتیجه‌اش شد این دنیای در حال سوختن، من‌هم آن‌جا میان‌ آتش ایستاده‌ام...

۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه

Shortest Path Problem

امروز دوتا میانبر جدید توی مسیرم پیدا کردم که راه شش دقیقه‌ایم را سه دقیقه می‌کند. اصلا این عادت همیشگی‌ام هست که کوتاهترین مسیر را باید بروم. یعنی نمی‌کشم که بیشتر از اینی که انرژی می‌گذارم که سر کار بروم کالری بسوزانم... یک خیابان کج بود توی مسیرم که حرصم را در می‌آورد، مسیر را بلندتر می‌کرد. الان یک راه از بغل‌اش پیدا کردم که راست می‌رود و کوتاهتر است! خوشحال از پیدا کردن این راه جدید می‌رفتم که دیدم یک‌نفر از پشت سلام کرد. یکی از پست‌داک‌های لبمان بود. بقیه مسیر را با هم رفتیم. می‌گفت دکتری‌اش را کامپیوتر‌ساینس خوانده. الان هم روی چند نرم‌افزار برای پیدا کردن ژن های سرطانی کار می‌کند... کلا هر کس که اینجاست کارش همین است. استاده که باهاش کار می‌کنم شده جز ۲۰ نفری که کارشان تاثیرگذار بوده, گویا این زمینه هات است! موقعی که رسیدیم نزدیک ساختمان دیدم مسیرش را عوض کرد، در پشتی که نزدیک اش راه‌پله است و مستقیم تا طبقه چهارم می‌رود...میانبر دوم این بود. ساختمانی که طبقه چهارم‌اش ماییم یک بیمارستان مانندی‌است. جلویش نوشته دانشکده پزشکی. طبقه‌اولش که فیزیوتراپی‌است...

۱۳۹۲ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

نگو این آرامش، تا ابد پا‌برجاست...

 یک آهنگی هست هی امروزدر گوشم تکرار می‌شد، ویولن‌سل است به گمانم. این روزها به طور عجیبی آرامش دارم. مثل مردن است گویا. آرام، خوشحال.،نه گذشته‌ای به خاطرم هست نه آینده ای در نظرم.
 هر روز تکرار می‌شود...
نیمه بیدار توی تخت ،نور خورشید، خنکی نسیمی که از بین پرده‌ها داخل می‌آید.
 ساعت‌ ۶:۵۰   زنگ زنگ زنگ..... 
سکوت محض درونم...
 دوش گرفتن، آب داغ داغ، بوی شامپو... 
 ریختن قهوه فوری ته لیوان، خالی کردن شیر رویش، یک‌دقیقه و بیست ثانیه... 
 لقمه گرفتن،انتخاب نهار و میوه‌.
خوردن قهوه موقع آماده شدن.
نگاهی‌ به گوگل مپ،   دوازده دقیقه پیاده‌روی، هفت دقیقه متروسواری 
شش دقیقه دیگر پیاده روی...
هشت‌ساعت پای لینوکس. C++, Perl
نگاه کردن به ساعت...
تکرار و تکرار...
رسیدن به خانه... مبلی که خستگی‌هایت را حمل می‌کند...
ورق زدن مجله‌های روی میز
 خبر و گزارش و تحلیل ... 
غذا پختن و نخوردن‌...
خوابیدن‌ در نیمه شب...

۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه

در جمع ایرانی

جمع ایرانی‌ها دوست داشتنی‌است، مخصوصا وقتی چندین هفته پشت سر هم هیچ جمعی ندیده باشی. باران می‌آمد، زیر آلاچیق آش خوردیم، مافیا بازی کردیم و گپ زدیم... طبق معمول راجع به شیرازمان حرف زدم. این بار چند شیرازی هم بودند که همراهی کنند... از آن آفتاب جنگ‌اش، تا باران‌اش خیابان‌هایش و مردمانش.
 روزی به شهرم بر می‌گردم، می‌دانم

the bells are ringing for me and my gal.

Yes, I hear the bells, everyday...
They are calling me, I am an explorer...


یکشنبه

بلاگفا را رها می‌کنم، از این به بعد خانه‌ام اینجاست
دخترک دیروز رفت، به شهر جدیدی می‌رود و کار جدیدی شروع می کند. دلم برایش تنگ می‌شود.
بعد از حدود یک ماه در این شهر جدید قرار است بروم ایرانی‌هایش را ببینم. مامان دختر محجبه ای را توی خیابان دید، نتیجه اش رد و بدل شدن شماره تلفن شد و امروز که قرار است به این پارک جنگلی که خانه را از محل کارم جدا می‌کند. مساحت‌اش یک و نیم برابر central park نیویورک است.