یک
آهنگی هست هی امروزدر گوشم تکرار میشد، ویولنسل است به گمانم. این روزها به طور عجیبی آرامش دارم. مثل مردن است گویا. آرام، خوشحال.،نه گذشتهای به خاطرم هست نه آینده ای در نظرم.
هر روز تکرار میشود...
نیمه بیدار توی تخت ،نور خورشید، خنکی نسیمی که از بین پردهها داخل میآید.
ساعت ۶:۵۰ زنگ زنگ زنگ.....
سکوت محض درونم...
دوش گرفتن، آب داغ داغ، بوی شامپو...
ریختن قهوه فوری ته لیوان، خالی کردن شیر رویش، یکدقیقه و بیست ثانیه...
لقمه گرفتن،انتخاب نهار و میوه.
خوردن قهوه موقع آماده شدن.
نگاهی به گوگل مپ، دوازده دقیقه پیادهروی، هفت دقیقه متروسواری
شش دقیقه دیگر پیاده روی...
هشتساعت پای لینوکس. C++, Perl
نگاه کردن به ساعت...
تکرار و تکرار...
رسیدن به خانه... مبلی که خستگیهایت را حمل میکند...
ورق زدن مجلههای روی میز
خبر و گزارش و تحلیل ...
غذا پختن و نخوردن...
خوابیدن در نیمه شب...