They are calling me, I am an explorer...
چهار ماه تنها نبودم، به گمانم نباید زیاد تنها بمانم. طول میکشد تا آدم برگردد به برنامه خودش.
دخترک چندین بار زنگ زده بود، روز تولدم، هفته بعدش، آخر هفتهاش...نمیشد که حرف بزنیم، یا سر کلاس بودم یا مشغول کاری یا ساعتهایمان نمیخورد. چهار ماه بعدش است و الان صحبت کردیم، میگفت با شین که برگشته
ایران بیرون رفتهاند. عروسیاش است، دوست داشتم کنارشان باشم.
دیدم سبز است، سلام فرستادم، گفت منتظر اتوبوس است، دارد میرود خرید بین راه چت کردیم. مناظرهها را میدیدم، فیلم عارف را هم. برگشت و شروع کردیم به حرف زدن...همیشه پر انرژی است، بیشتر او حرف میزند.
چندین سال خاطره مشترک و دوستان مشترک داریم، زندگی الانمان هم شبیه است. تنها که میشوم او هست، دوستاش دارم. میداند این را اما اهل زندگی در لحظه است، دوست داشتم اینجا بود، گفته بود تا زمانی که هست وقت میگذارد برایم... فکر نمیکنم بهش، آنقدرها خودم را شناختم که بدانم عاشق پیشهام. او را هم شناختهام. مهم نیست، لحظههایم را زندگی میکنم. آدمها میتوانند کسی را مدتها دوست داشته باشند اما با کس دیگری باشند، می توانند زندگیشان را جدا کنند از احساساتشان و فکرشان.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر