۱۳۹۵ شهریور ۳, چهارشنبه

صوفیان واستدند از گرو می همه رخت

امروز چند تا کلاس آنلاین زیست شناسی را ثبت نام کردم، مدتهاست که درسی نداشته ام و دلم برای کلاس داشتن تنگ شده است. استاد درس با شوق و هیجان درس می داد و من هم هیجانزده می شدم. البته کلاس را از هفته دهمش شروع کردم و یک سری اصلاح به کار می برد که باید حدس می زدم. خواهرک می گفت باهم که در مورد کارهایش حرف می زده گفته که چقدر این گروههای کامپیوتیشنال تصور غلطی از یک سیستم زیستی دارند. این شد که من هم این کلاس ها را برداشتم تا یاد بگیرم.
گربهه را رژیم داده ام، از بس چاق شده! وزنش تقریبا دوبرابر شده از سال گذشته که مهمان خانه مان شد. حیوان بیچاره نمی داند که چه کرده که من اینقدر نا مهربان شده ام. مرتب دستم را لیس می زند و هر روز صبح سرش را به سرم میمالد تا بیدار شوم و صبحانه اش را بدهم.
۲۰ روز دیگر پسرک می آید. این بار باید بیشتر قدر با هم بودنمان را بدانیم، سال دیگر سال دوری است تا من درسم تمام شود. امسال سختی است برایش. پایان دوره دکترایش و شروع کارش... دوست دارم من هم همانجا کار بگیرم که باز هر روز نهارمان را با هم بخوریم و در مورد ایده هایمان حرف بزنیم.
داشتم به این فکر می کردم که چه چیزی واقعا مرا خوشحال می کند. وقت گذاشتن با عزیزانم بی نهایت خوب است اما منی که ده ها هزار کیلومتر سفر کردم به پشت دریاها این  تنها راضی ام نمی کرد. الان هم همین است با پسرک. اینجا ماندگارم تا راضی شوم از خودم و مدرکم را بگیرم. نمی دانم چرا اما هویت ام را زندگی آکادمیک ام تعریف می کند....

۱۳۹۵ مرداد ۲۰, چهارشنبه

شاید این دریچه ای شود...

باید بنویسم، این را نه از روی مقاله نیمه نوشته شده ام می گویم بلکه از کاغذ سفیدی که قرار است همه ی قولهایی که به هم خواهیم داد رویش نوشته شود. نوشتن برایم سنگین شده، حجم نانوشته هایم آنقدر هست که نمی شود شروع کرد. 
گاهی موقعی که مسیر نیمه سربالایی دانشگاه تا خانه را رکاب می زنم به نوشته ام فکر می کنم. کلمات زیبا و خوشنوا از ذهنم می گذرند. وقتی به خانه می مرسم انگار وارد یک فضای دیگر می شوم، فضای سورئالی که جز من و حال چیز دیگری وجود ندارد... وقت آنقدر سریع می گذرد که موقع خواب می شود و باز هم یک روز دیگر.