۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

همه‌ی پسرکانی که دوست می دارم

. دنیا جای عجیبی  است. فکر کنم سرم به کارهایم گرم شده که این قدر ساده می‌گذرم از کنارشان.. دوستت دارم شنیدن ها... نخواستن‌ها و صبر کردن‌ها... آن‌قدر که بیش از چند ساعت با هم حرف زده باشید، خودتان را به بحث سرگرم کرده باشید و یک عزیزم از دهانش در رفته باشد و تو بدانی چقدر شنیدنش شیرین است. اما نمی‌شود کاری کرد، نمی‌شود حتی دیگر حرفی زد یا گیر داد...نخواسته و نباید بخواهی‌اش. دنیا به همین سادگی است. بدانی می‌توانی هر چقدر خواستی نگه‌ش داری، نمی‌تواند برود اما می‌گذاری برود... می‌خواهد که برود
یا اینکه، وقتی می گوید می‌خواهد چیزها همان طوری که هستند بماند... می‌گویم من تلاش می‌کنم برای چیزهایی که دوست دارم داشته باشم، می‌گوید همه همین‌طورند. نمی‌دانم چه‌بگویم... شب‌اش کابوس می‌بینم و هی از خواب می‌پرم، هر بار بیدار میشوم این جمله را می‌شنوم که «من ترجیح می‌دهم چیزها را همان‌طور به حال خود رها کنم»و هی به خودم می‌گویم خوب نمی‌خواهد، بگذار به حال خودش باشد... باز بخوابم و کابوس ببینم...
آن وقت هیچ چیزی از او نمی‌دانی و دوست مشترکتان برنامه گذاشته باشد وبرنامه تبدیل به قرار دو نفره شود... آن‌وقت هر شب بخواهد اس‌ام‌اس دهد و جواب ندهی و هی کم محلی کردن ها به دلبری ترجمه شود و باز اقرار کند که چقدر خوشش آمده! دوستانش می‌گویند آدم خوبی است اما من عادت ندارم! من پسرکانی که دوست دارم را ندارم... نمی‌دانم آیا می‌توانم داشته باشم‌شان ... 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر