۱۳۹۳ آذر ۲۵, سه‌شنبه

اندر احوالات ما

منتظر استادم، مثل همیشه سرش شلوغ است و از این میتینگ به آن یکی می‌رود. من هم مثل همیشه لحظه آخری داده هایم را مرتب می‌کنم که نشانش دهم و مثل همیشه کمی استرس که باعث می‌شود حواسم جمع کارم بماند. باد می‌آید، اصلا اینجا سرزمین بادگیریست. این را از شاخه‌های درختانی که کنار پنجره پیچ و تاب می‌خورند می‌بینم. یک هفته‌ای می‌شود که خورشید را ندیده‌ایم و هوا همچنان نم دارد. صفحه گوگل نیوزم را می‌بینم که آپدیت می‌شود. باز مسمان‌ها آدم کشته‌اند، این‌بار بچه‌های یک مدرسه را. غمگین و عصبانی می‌شوم از این همه درد. کنارم هم آفیسی مسلمانم دارد کارش را می‌کند. از نازنین‌ترین آدم‌هاییست که دیده‌ام، هر چه هست به درستی دین‌اش ایمان دارد و می‌خواهد بچه‌اش را هم مسلمان بزرگ کند. متد کلاسترینگ‌ام را می‌خواهم عوض کنم اما باید فایل‌ها را دوباره بنویسم. استاد دیر کرده و من باید برای امتحان آماده شوم. باید جواب سوال‌ها را بخوانم تا سوال‌هایشان را جواب دهم. امروز من تنها مراقب جلسه‌ام و بعدش هم که برگه صحیح کردن است. دلم می‌خواهد به پسرک مسج دهم که خوابش را دیدم دیشب. اینکه دلم چقدر برایش تنگ می‌شود این یک ماهی که دارد می‌رود...

۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه

تو را که هر چه مراد است در جهان داری

صدای تیک و تاک ساعت را دوست دارم، وقتی کنار پنجره ام روی صندلی راحتی نشسته ام و چای هست و لپ‌تاپم باز هست و هر از گاهی کد ران میکنم یا وبلاگ و خبر می‌خوانم. به سمانه می‌گفتم این را، یک قسمت از رویا بافی روزانه‌ام شده است. اینکه روز کاری تمام شود و من کنار پنجره‌ام و نگاهم به باغچه کاکتوس‌ام باشد و چای دم کرده هم باشد. اینجا غارم شده خانه‌ای که همیشه مرتب نگه‌اش داشته‌ام و دوست‌اش دارم.
عکس‌مان را برایشان فرستاده‌ام. برایش از او می‌گویم و از مادرک می‌پرسم نظرش را. خوشحال است، رابطه‌مان بیشتر شبیه دو دوست بوده تا مادر و فرزند. می‌گویم از او و او می‌پرسد مثل یک دوست کنجکاو، نه یک مادر نصیحت‌گو. بعدترش خواهرک می‌گوید مادرک هیجان‌زده است. از تو و او حرف می‌زند. برایش از ریسرچ پسرک گفته‌ام و اینکه نمی‌تواند ایران یا چین برود. مادرک هم این‌ها را برای خانواده تعریف کرده. دوستش دارم! اینکه بدانی همیشه می‌خواهد مادری کند اما می‌گذارد زندگی کنی، انتخاب کنی و حتی اشتباه کنی. اینکه بدانی همیشه هوایت را دارد.

۱۳۹۳ شهریور ۱۶, یکشنبه

Let it be...

گاهی وقت‌ها حس می‌کنم چقدر همه تکراری‌اند و حوصله سر بر. گاهی وقت‌ها خسته می‌شوم از این همه آدم. من آدم مرکز توجه بودن نیستم از اینکه چرا من برای بقیه جذاب می‌شوم معذب‌ام. دلم می‌خواهد نامريی شوم گاهی. انرژی‌ام را تخلیه می‌کند نگاههایشان و توجه نشان‌دادنشان. جمع بالای سه نفر مرا نابود می‌کند. آدم‌ها را دورادور دوست دارم و از آدم‌های دور و غریبه‌هایی که می‌شناسندت بیزارم. این درون‌گرایی‌ با من سر جنگ دارد.تلاشم را کرده‌ام تا خودم را برون‌گرا تربیت کنم. با همه جور آدمی دمخور شده‌ام اما ذات درون‌گرایی با من بوده. نهایت‌اش مرا به غارم برگردانده و همانجا می‌خواهد نگهم دارد.همیشه آدم‌ها برایم جالبند اما آدم جالب کم می‌بینم. فکر کنم خودبین و خودپرست‌ شده‌ام. من عاشق غار تنهایی‌ام هستم و تا اطلاع دیگر نمی‌خواهم آدم ببینم.

۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

خوش حالی

امروز به این داشتم فکر می‌کردم که الان در آرام ترین و پایدارترین نقطه زندگی‌ام هستم. نه از افسردگی خبری است نه از بی‌سامانی سال‌های قبل. شروع رسمی دوره دکتری‌ام در حالی‌است که درس‌هایش را تمام پاس کرده‌ام و دو تا از پروژه‌هایم با استادم در حال خوبی است. مرتبا ورزش می‌کنم و برنامه کار و زندگی هرکدام به جاست. وقت دارم که کتاب بخوانم و شب‌ها سریال ببینم. هیجان هر هفته‌ام درس دادن است.برای درس الگوریتم کلاس‌هاس حل مسئله با من است. سوال‌هایش مثل کلاس‌های المپیاد است و سعی می‌کنم بچه‌ها هم همانقدری هیجان داشته باشند که من دارم! دانشگاه که هستم وقت تلف نمی‌کنم و خانه‌ام محل آرامش و استراحت است. امروز به این نتیجه رسیدم که حالم خوب است... 

۱۳۹۳ مرداد ۱۹, یکشنبه

سالگرد

شد چهار سال.
چهار سال پیش در چنین روزی ایران بودن تمام شد برایم. برنگشته ام و برنامه برگشتی هم نیست... زود گذشت.
می‌توانم بگویم زندگی کردم...از جمع خاطره‌هایم راضی‌ام... گرچه امیدوارم بعضی‌هایش تکرار نشود اما این بین لحظاتی هم هست که هر بار روحت را تازه کند. 
نه دغدغه آینده‌ای دارم و نه حسرت گذشته‌ای. حس خوب شناور شدن در لحظه‌ای که کنون جاریست... بودنم را جشن می‌گیرم و در حال زندگی می‌کنم. آدم‌ها را دوست دارم. اگر هستی و نزدیکی تو هم دعوتی بیا شادی کنیم. اگر دوری هم بدان که دوستت دارم. وقت کردی بیا که باشیم.

۱۳۹۳ تیر ۱۱, چهارشنبه

استاد عزیز ما

استادم ده دقیقه اول میتینگ را سخنرانی کرد برایم. خلاصه حرفش هم این بود که تو هوش و سواد و علاقه‌اش را داری اما کونش را نداری...

۱۳۹۳ تیر ۴, چهارشنبه

capoeira

دخترک چند روزی مهمان گروهمان است. آمده مقاله‌ای که با همگروهی‌ام دارند را تمام کنند. سرزنده و خوشحال است و همین چند بار کافی بوده تا دوست شویم. دخترک سال بعد از لینسانش‌اش را در برزیل گذرانده. گویا جایزه‌ای است که بعد از فارغ‌ التحصیلی می‌دهند. یک فلوشیپ بیست‌هزار دلاری که می‌توانی به خارج از امریکا سفر کنی و یک پروژه شخصی را دنبال کنی. دخترک هم شش ماه در برزیل رقص یاد گرفته. آدم برون‌گرا را هرجا بگذاری سرگرمی پیدا می‌کند. گویا شهر ما هم یک گروه برزیلی دارد که capoeira تمرین می‌کنند.
 تاریخچه جالبی دارد. ترکیبی از ورزش رزمی و رقص و موسیقی است. زمانی که برده‌های آفریقایی زیر دست صاحبانشان شکنجه می‌شدند گروهی پیدا می‌شوند که به برده‌ها دفاع شخصی یاد دهند. صاحبانشان اما از طرفی هر حرکتی را سرکوب می‌کردند. در نتیجه تمام تمرین‌ها در غالب رقص بوده که شک نکنند. تا دهه سی در برزیل ممنوع بوده تا اینکه قانونی تصویب می‌شود که اجازه می‌دهند آموزش رسمی capoeira شروع شود. شروع کلاس با موسیقی و حرکت های دسته جمعی بود. بعد دو نفر دو نفر  حرکت های رزمی و رقصی بود و در نهایت همه دور هم نشستند و شعر می‌خواندند و می‌نواختند. یک چیزی شبیه تار با نت ساده. یک نفر می‌خواند و بقیه تکرار می‌کردند و همین‌طوری نوبت من هم شد و اولین جمله هایم به زبان پرتغالی آوازی بود...
   

۱۳۹۳ خرداد ۳۰, جمعه

لبم بر لب نه ای جانا و بستان جان شیرین‌ام.

تشنه لب روزه  دار را که از کنار آب آهسته برگردانی، کوزه اش را فراموش می‌کند. چه دانی، شاید آب کوزه را به گرو گرفته...
 تشنه لب دوباره برگشته بر سر جویبار، کوزه را نه، روزه را فراموش کرد.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه

گفتگو


+ روزت چطور بود؟
- قراره بهتر بشه
+چطور؟
- با شام خوردن و سریال دیدن. تو چطوری؟
+ اِه...
-چرا؟
+همین طوری، دارم راجع به چیزا فکر میکنم...
- مثل؟
+مثل رابطه و اینجور چیزا دیگه
- اگر به نتیجه رسیدی به منم بگو.
+ باربارا امروز زندگی عشقی منو یادم آورد، واسه همین افسردگی گرفتم. نمی‌خواست مسخره‌ام کنه البته.
- چه چیزی داره اذیتت میکنه؟
+ می‌گفت من باید با تو بیرون می‌رفتم یا اوایل سال پیش با یکی دیگه. و اینکه گفت این "غیررابطه" ما "تصادفی" بوده.
-رابطه کیا؟
+من و تو. گفت شنیدم یک "اتفاق تصادفی" توصیف‌اش کرده‌اند.
-فکر کنم این حرف من باشه.
+احتمالا هست.
- حالا چرا ناراحتی؟
+نمی‌دونم، دوست ندارم منو آدمی ببینن که این‌جور رابطه‌هایی داره. البته گاهی وقتا دارم...
-خوب می‌تونه دلیل‌اش این باشه که تو نمی‌خوای توی هرجور رابطه‌ای باشی. تو آدم متعهدی هستی. واسه همین هم نمی‌تونی چیزی رو که نمی‌تونی توش متعهد بمونی به‌عنوان رابطه معرفی کنی.
+ فکر کنم. من دوست دارم یکم آسون‌گیرتر باشم اما نمی‌تونم اینجوری با کسی دیت کنم. اینجوری بدون هیچ دلیلی آدم‌ها آسیب می‌بینن.
-آره آسیب میبینن. اما یاد می‌گیرند.
+ اما من داشتم به این فکر می‌کردم آیا هیچ‌وقت کسی رو پیدا می‌کنم؟

۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه

ماهی گلی

خواستم بگم یکی از ترس‌های زندگیم هم این شده که در آفیس رو که باز کنم و چراغ رو روشن، ببینم ماهی‌هام مرده‌اند. حتی گاهی کابوسش رو می‌بینم...

۱۳۹۳ فروردین ۳, یکشنبه

آبی همان قرمز است

گفت متوجه رنگ موهایت شدم، تغییرش را دوست داشتم. گفتم ‍‍عاشق شدم، ردم کرد قرمز کردم موهایم را. مگر نمی‌دانی دخترها موهایشان را تغییر می‌دهند در این‌طور مواقع. گفتم تو هم باید آبی کنی موهایت را. گفت یکجورایی ردت کرد، یک رمنس داشتیم.
امروز با موهای آبی دیدمش ... 


۱۳۹۲ بهمن ۱۶, چهارشنبه

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

آن‌وقت وسط روز نشستی توی سمینار داری سخنرانی گوش می‌‌دهی که یک نخ از مویش را روی لباست پیدا کنی... کاش می‌شد مثل فیلم‌ها که کلون می‌کنند یک عدد دیگر از رویش ساخت، خوب چیزی می‌شود!

۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه

and they happily lived together ever after...

پسرک گفت ببین این‌چیزی که بین ما وجود دارد را بگذار با نامی که هست بخوانیم‌اش. استرس را توی صورت‌اش می‌شد دید وقتی می‌پرسید آیا وکیل‌ام! گفتم می‌دانی که من مشکلی با این قضیه ندارم بعدش در حالی که داشتم به استرس‌اش می‌خندیدم، گفت: اما واقعا من نمی‌دانم قرار است به کجا برسیم. گفتم من هم نمی‌دانم اما چرا باید مهم باشد! دنیا همان‌قدری پوچ و بی‌خاصیت است که می‌بینیم.
به پسرک که فکر می‌کنم می‌بینم تنها قیافه و هوشش نیست که مرا جذب کرده. پسرک تنهایی پر هیاهویی دارد، خانه‌اش پر است از کتاب و فیلم‌هایی که معمولا تم سیاه و روشن‌فکرانه‌ای دارند. آدم‌های دنیایش کم‌اند، بیشتر راجع به ایده‌ها صحبت می‌کنیم و فرهنگ‌ها. چندین زبان بلد است و توانایی فارسی یاد گرفتن‌اش هم خوب است. پسرک اما دین‌دارد. دین‌دار خوبی هم هست، گروه‌های دوستی‌اش هم بیشتر چنین آدم‌هایی اند. من اما از دین گریزان‌ام. خدا، چیزی است که من مدت‌هاست از زندگی‌ام کنار گذاشته‌ام، تاثیر خاصی هم نداشته برایم.برای او دین‌اش گویا آرامش می‌آورد و همان چیزی است که شاید آدم‌ها از دین‌داری می‌خواهند. دین‌اش اما هم‌زمان منع اش می‌کند، به او یاد داده که فقط باید با هم‌کیشان‌ خودش بود. پسرک عذاب وجدان می‌گیرد، حتی درد می‌کشد. گاهی احساس می‌کنم  برای پسرک کاکتوس‌ام یا حتی جوجه تیغی. خودش خواسته اما!

۱۳۹۲ بهمن ۷, دوشنبه

درهم‌گیری

فکر کنم بدترین حس این باشد که شب هی از خواب بیدار شوی و هی به یاد بیاوری. باز از خستگی بخوابی و باز بیدار شوی و فکر کنی و این هی تکرار شود و تکرار شود تا هوا روشن شود. حتی توی خواب پاهایت خواب بروند و نتوانی حرکت کنی... سیستم فکری مریض یعنی اینکه روز به این فکر کنی که می‌خواهی باز درگیرش شوی، که باز به روی خودت نیاوری و باز سراغش را بگیری. که برای ذره‌ای آرامش، لحظه‌ای حضور که بی‌نهایت می‌نماید باز تلاش کنی، دردکشی، تقلایش را ببینی...اعتیاد است این، پسرک باید یک دفترچه درست کند بدهد دست آدم‌هایی که درگیرش می‌شوند، باید بدانند که حتی یکبار استفاده باعث تکرار و تکرارش می‌شود، گریختنی وجود ندارد. خواستن گاهی آن‌قدر قوی می‌شود که نمی‌شود پیش‌بینی کرد...  

۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه

دوره زمانه یا اینکه چطور دیدار شد میسر و بوس و کنار هم.

هیچی دیگر، خواستم بگویم دوره زمانه جوری شده که دخترها پسرکها را شام بیرون می‌برند، با آن‌ها فیلم می‌بینند و آن‌ها را هی می‌بوسند. آخرش هم احساس خوبی دارند! نامبرده بعدترش هم شب را تا صبح حتی بیدار‌ می‌ماند تا کارهای میتینگ فردایش را انجام دهد. می‌دانی، از قبل ترنج‌ها را آماده کرده که هر کس که منع کرد دستش دهد و یوسف‌ش را نشان دهد. دور زمانه‌است دیگر!

۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه

تا بر اقلیم شقایق و خیال پروانه پادشاهی کنیم

اینکه کنارت باشد و نگاهش کنی، آنوقت که وسط‌های فیلم دیدن وقتی دیدی خوابیده آرام موهایش را ناز کنی. نگاهت کند و بگویی بخواب... همین حدود رویا و رفتن از پی نور ما را بس.

۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

پسندید مرا...

استاده آخرای میتینگ‌مان گفت نامه‌اش را گرفتی دیگر؟ کمیته ادمیشن هم قبولت کرد و تو دیگر رسما در گروهم هستی... 
بالاخره شروع شد! این هم داستان پی‌اچ‌دی من است حس جنگزده‌ای را دارم که شهرش را پس گرفته. دوباره باید ساخت.