باز هوا سرد شده، يعنى پانزده درجه به نسبت تابستون سرده. ساعت نزديك ده صبحه و نيمه خيس بايد بيست دقيقه منتظر قطار بعدى باشم. به اين فكر میکردم كه از هفت صبح تا الان چيكار ميكردم كه الان دارم ميرم سركار. فكر كنم باز دچار دنياى هپروتم...
اين روزها بيشتر دارم فكر ميكنم كه شهرم رو عوض كنم، من آدم زندگى توى شهر بزرگم. همين قدرى كه بتونيم خودمو بين جمعيت گم كنم خوشحالم ميكنه...
نمیدونم چطور اون مود هايپر اجتماعى رو كشف كردم توى خودم اما راضيم ازش. سيكس فلگزی كه رفتم باگروهی كه بار اول بود مى ديدمشان اين حس رو بهم داد كه اينجا هم میتونم دوست پيدا كنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر