۱۳۹۲ بهمن ۷, دوشنبه

درهم‌گیری

فکر کنم بدترین حس این باشد که شب هی از خواب بیدار شوی و هی به یاد بیاوری. باز از خستگی بخوابی و باز بیدار شوی و فکر کنی و این هی تکرار شود و تکرار شود تا هوا روشن شود. حتی توی خواب پاهایت خواب بروند و نتوانی حرکت کنی... سیستم فکری مریض یعنی اینکه روز به این فکر کنی که می‌خواهی باز درگیرش شوی، که باز به روی خودت نیاوری و باز سراغش را بگیری. که برای ذره‌ای آرامش، لحظه‌ای حضور که بی‌نهایت می‌نماید باز تلاش کنی، دردکشی، تقلایش را ببینی...اعتیاد است این، پسرک باید یک دفترچه درست کند بدهد دست آدم‌هایی که درگیرش می‌شوند، باید بدانند که حتی یکبار استفاده باعث تکرار و تکرارش می‌شود، گریختنی وجود ندارد. خواستن گاهی آن‌قدر قوی می‌شود که نمی‌شود پیش‌بینی کرد...  

۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه

دوره زمانه یا اینکه چطور دیدار شد میسر و بوس و کنار هم.

هیچی دیگر، خواستم بگویم دوره زمانه جوری شده که دخترها پسرکها را شام بیرون می‌برند، با آن‌ها فیلم می‌بینند و آن‌ها را هی می‌بوسند. آخرش هم احساس خوبی دارند! نامبرده بعدترش هم شب را تا صبح حتی بیدار‌ می‌ماند تا کارهای میتینگ فردایش را انجام دهد. می‌دانی، از قبل ترنج‌ها را آماده کرده که هر کس که منع کرد دستش دهد و یوسف‌ش را نشان دهد. دور زمانه‌است دیگر!

۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه

تا بر اقلیم شقایق و خیال پروانه پادشاهی کنیم

اینکه کنارت باشد و نگاهش کنی، آنوقت که وسط‌های فیلم دیدن وقتی دیدی خوابیده آرام موهایش را ناز کنی. نگاهت کند و بگویی بخواب... همین حدود رویا و رفتن از پی نور ما را بس.

۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

پسندید مرا...

استاده آخرای میتینگ‌مان گفت نامه‌اش را گرفتی دیگر؟ کمیته ادمیشن هم قبولت کرد و تو دیگر رسما در گروهم هستی... 
بالاخره شروع شد! این هم داستان پی‌اچ‌دی من است حس جنگزده‌ای را دارم که شهرش را پس گرفته. دوباره باید ساخت.