۱۳۹۳ تیر ۴, چهارشنبه

capoeira

دخترک چند روزی مهمان گروهمان است. آمده مقاله‌ای که با همگروهی‌ام دارند را تمام کنند. سرزنده و خوشحال است و همین چند بار کافی بوده تا دوست شویم. دخترک سال بعد از لینسانش‌اش را در برزیل گذرانده. گویا جایزه‌ای است که بعد از فارغ‌ التحصیلی می‌دهند. یک فلوشیپ بیست‌هزار دلاری که می‌توانی به خارج از امریکا سفر کنی و یک پروژه شخصی را دنبال کنی. دخترک هم شش ماه در برزیل رقص یاد گرفته. آدم برون‌گرا را هرجا بگذاری سرگرمی پیدا می‌کند. گویا شهر ما هم یک گروه برزیلی دارد که capoeira تمرین می‌کنند.
 تاریخچه جالبی دارد. ترکیبی از ورزش رزمی و رقص و موسیقی است. زمانی که برده‌های آفریقایی زیر دست صاحبانشان شکنجه می‌شدند گروهی پیدا می‌شوند که به برده‌ها دفاع شخصی یاد دهند. صاحبانشان اما از طرفی هر حرکتی را سرکوب می‌کردند. در نتیجه تمام تمرین‌ها در غالب رقص بوده که شک نکنند. تا دهه سی در برزیل ممنوع بوده تا اینکه قانونی تصویب می‌شود که اجازه می‌دهند آموزش رسمی capoeira شروع شود. شروع کلاس با موسیقی و حرکت های دسته جمعی بود. بعد دو نفر دو نفر  حرکت های رزمی و رقصی بود و در نهایت همه دور هم نشستند و شعر می‌خواندند و می‌نواختند. یک چیزی شبیه تار با نت ساده. یک نفر می‌خواند و بقیه تکرار می‌کردند و همین‌طوری نوبت من هم شد و اولین جمله هایم به زبان پرتغالی آوازی بود...
   

۱۳۹۳ خرداد ۳۰, جمعه

لبم بر لب نه ای جانا و بستان جان شیرین‌ام.

تشنه لب روزه  دار را که از کنار آب آهسته برگردانی، کوزه اش را فراموش می‌کند. چه دانی، شاید آب کوزه را به گرو گرفته...
 تشنه لب دوباره برگشته بر سر جویبار، کوزه را نه، روزه را فراموش کرد.