یکسال پیش بود، نمیخواهم به یاد دخترک بیاندازم اما خیلی نگرانش شدم... شاید باید به یاد خودم بیاندازم که چقدر باید حواسم باشد به دوستانم. افسردگی آدمها جای نگرانی دارد... همه سعیشان را میکنند که خوب باشند اما گاهی نمیشود. گاهی همین نشدنهای پشت سر هم است که خستهات میکند. فقط میخواهی آرام بگیری، . بخوابی... نباشی. آنوقت یکروز چت می کنی و میگوید که خواسته نباشد، نگذاشته اند. و تو حبابت فرو پاشد حجم کلماتش را نتوانی درک کنی...
آدمها را باید به یادشان انداخت که چقدر دوست داشته میشوند، چقدر آن نشدنها کوچک میشود وقتی که دستشان را بگیری و ببری به نقطه ای دور. آنجا که هنوز نشدنها شروع نشده بود، آنجا که هنوز میشد بیدلیل لبخند زد.
درست نمیدانم به چه ساختاری ربط دارد اما ذهن همیشه درگیر من همیشه روشنبین بوده، هیچوقت نبودن را نخواسته... شاید حق نظر دادن ندارم... اما میفهمم که خسته شوی. که تحمل کرده باشی، که تنهاییات بزرگ و بزرگتر شود. که محیطات را دیگر درک نکنی و راه بهتری هم نداشته باشی... اما بدان که دوستت دارند، شاید همین
برای بودنات کافیاست
تازه فهمیدهام که استرس چه میکند... دغدغه روزانهام هی زیاد و زیادتر میشود و این بدن به فریاد افتاده... سردرد هر روزهام را باید با قرصهای جدیدی که کار میکند رویم کم کنم..آماده جنگ میشوم، باید این ترم تکلیف زندگی آکادمیکام را روشن کنم... صرفا امیدوار بودهام تا الان اما نا موفق...عاشقی هم باید یادم برود کلا. وقتی برایش ندارم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر