یک روز هم بود که پسرک گفت شنبهها سرش شلوغ است تا ظهر. بعدش فهمیدم یک جاییاست به اسم آشپزخانه سوپ که هر روز غذا میدهند به بیخانمانها و شنبهها هم سوپ، میشود رفت کمک کرد. پسرک هم یک سال و نیمی است که میرود. کمک ها هم از بسته بندی و ساندویچ درست کردن تا سرو سوپ و تمیزکاری میتواند باشد. این شد که هر شنبه وقتی رسید تکست میزند که توی پارکینگام، بیا پایین میس. حدود سه ساعتی آنجا کار هست و بعدش هم که میشود رفت دانشگاه یا یک کافیشاپ و کارهای همیشگی...
گاهی به این فکر میکنم که آیا انگیزه بشر دوستانهای دارم واقعا. اینکه خوشحالترم واضح است. قبلا روزهای شنبه هیچ چیز نمیتوانست تا عصر مرا از تختم جدا کند. البته یک خوبی هم دارد اینکه با بیشتر بیخانمانهای شهر سلام احوالپرسی میکنم و ترسام کمتر شده. امروز اما پسرک نبود و رفته بود پیش خانواده، من هم سوپ کیچن بودم. هوا خوب بود و بیرون داشتم سوپ میکشیدم. گرمای خورشید و هوای خنک پر از اکسیژن حالم را خوب کرد و با خودم فکر میکردم تنها دلیل اینجا بودنم همین دیدن آفتاب است و بعدش به داستانی که یکیشان درباره زندگیاش میگفت گوش کردم.