۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

دی عزیزی گفت حافظ می‌خورد پنهان شراب/‌ ای عزیز من، نه عیب آن به که پنهانی بود؟

یک روز هم بود که پسرک گفت شنبه‌ها سرش شلوغ است تا ظهر. بعدش فهمیدم یک جایی‌است به اسم آشپزخانه سوپ که هر روز غذا می‌دهند به بی‌خانمان‌ها و شنبه‌ها هم سوپ، می‌شود رفت کمک کرد. پسرک هم یک سال و نیمی است که می‌رود. کمک ها هم از بسته بندی و ساندویچ درست کردن تا سرو سوپ و تمیزکاری می‌تواند باشد. این شد که هر شنبه وقتی رسید تکست می‌زند که توی پارکینگ‌ام، بیا پایین میس. حدود سه ساعتی آنجا کار هست و بعدش هم که می‌شود رفت دانشگاه یا یک کافی‌شاپ و کارهای همیشگی...
گاهی به این فکر می‌کنم که آیا انگیزه بشر دوستانه‌ای دارم واقعا. اینکه خوشحال‌ترم واضح است. قبلا روزهای شنبه هیچ چیز نمی‌توانست تا عصر مرا از تختم جدا کند. البته یک خوبی هم دارد اینکه با بیشتر بی‌خانمان‌های شهر سلام احوال‌پرسی می‌کنم و ترس‌ام کمتر شده. امروز اما پسرک نبود و رفته بود پیش خانواده، من هم سوپ کیچن بودم. هوا خوب بود و بیرون داشتم سوپ می‌کشیدم. گرمای خورشید و هوای خنک پر از اکسیژن حالم را خوب کرد و با خودم فکر می‌کردم تنها دلیل اینجا بودنم همین دیدن آفتاب است و بعدش به داستانی که یکی‌شان درباره زندگی‌اش می‌گفت گوش کردم.

۱۳۹۲ آبان ۲۸, سه‌شنبه

گشته‌ام در جهان و آخر سر، دلبری برگزیده‌ام که مپرس!

این روزها پسرک گیج شده،‌ من لبخند می‌زنم... می‌گوید حالش بد است و بگویی بیا خوب اینجا. مثل همیشه به روی خودش نیاورد باز. امیدت را از دست ندهی، ‌بگویی بستنی شکلاتی دارم توی یخچال، بهترین است! برنامه امشبت چیست؟ بگوید برنامه‌ای ندارد. آن‌وقت بپرسی می‌خواهی برنامه داشته باشی؟ بگوید چرا که نه، و بیاید. آن‌وقت فرصت داشته باشی یک دل سیر نگاهش کنی، همین. 

۱۳۹۲ آبان ۲۶, یکشنبه

گفتگو

- خوب، بهم بگو  اگر این حرفم به نظرت خیلی بی‌احساس اومد. من فقط نگران اینم که اگر ما زمان بیشتری با هم بگذرونیم زیادی به هم وابسته شیم.
-- چرا فکر می‌کنی وابستگی بده، اگر حالت رو بهتر می‌کنه.
- به خاطر اینکه من و تو با هم توی یک رابطه نخواهیم بود. اگر وابسته شیم برای من ( و تو) خیلی سخت می‌شه وقتی اون یکی کس دیگری رو ‍پیدا کنه.
-- داری زیادی می‌ری جلو.
- احتمالا راست می‌گی، سالهاست دارم این کار رو می‌کنم.
-- به نظرم احمقانه‌است این کار.
- من این گفتگو رو قبلا هم داشتم، اگر ناراحت نمی‌شی اینو بگم.
-- کی میگه اگر ما بیشتر با هم وقت بگذرونیم همه چیز رو دوست داشته باشیم.
-آره نخواهیم داشت. 
-- من دنبال این نیستم که فرصت درست کنم که با هم توی یک رابطه بریم. راستش رو بخواهی اصلا برام حتی مهم نیست که توی رابطه باشم. فقط وقت گذروندن هام با تو حالم رو بهتر می‌کنه، همین.
-با وجود همه‌ی پیچوندن هام؟
-- اگر ناراحتت می‌کنه و می‌خواهی بری می‌تونی بهم بگی.
- گفته‌ام.

۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه

چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست، خدایا

بعضی‌ها برای این ساخته شده اند که فقط ببینی و تحسین‌شان کنی. پسرکان‌ام را می‌گویم
 و منی که مهرشان از سرم بیرون نخواهد شد. چه کنم، خود حضرت حافظ هم می‌گوید که قضای آسمان این است و دیگرگون نخواهد شد...بلی، پنهان که نه، کاملا پیدا عشق او می‌ورزم اما کاری نمی‌توان کرد. کنار و بوس و آغوشش  نخواهد شد..
 پسرکانم رام‌اند، هم‌صحبت‌اند اما همراه نیستند..گاهی فکر می‌کنم شاید این ماجرا برای همین اینقدر دلپذیر مانده. شاید قرار چیزی نباید باشد.