۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

یکنواخت، خسته‌کننده

زندگی‌م شده مثل این مسیر شیب‌داری که هر روز باید ازش رد شم تا برسم به مترو. طولانی، خسته‌کننده و زشت. اما می‌دونی که بعدش یه پیچ هست، مسیر به همین شکلی رو باید برگردی. تهش اما نوره، امیده...بیرون مسیر قشنگ‌تری هست.


۱۳۹۲ تیر ۴, سه‌شنبه

چس‌ناله

   اگر حرف زدن با خانم فروشنده نبود می‌گفتم امروز هم حرف نزدم. احساس می‌کنم کم کم دارم محو می‌شوم. هیچ اثری از وجودم نیست. بی‌اشتهایی، غذاهای نخورده توی یخچال که یکی یکی خراب می‌شوند وسردرد. سردرد‌هایم دیگر شروع نمی‌شود، فقط کم و زیاد می‌شود. فکر کنم به کار کردن آلرژی دارم.

۱۳۹۲ تیر ۱, شنبه

آخر هفته

 امروز موزه رفتم، تاریخ‌چه شهر بود تقریبا. گویا صد و اندی سال پیش این‌جا یک برنامه می‌گذارند که مردم همه‌ دنیا بیایند و تمدن‌شان را معرفی کنند، از تمدن‌های  دور افتاده امریکای لاتین گرفته تا چین و ژاپن. برنامه از اپریل تا  دسامبر بوده گویا. این‌ها هم از هر چیزی که از آن زمان مانده این موزه را ساخته‌اند. 
 عکس اولی را دو خواهر عکاش گرفته‌اند از آدم‌هایی که از آن سر دنیا می‌آمدند.





امروز به یک واقعیت ترسناک هم پی بردم، اینکه ترجیح می‌دهم تنها باشم... بیشتر خوش می‌گذرد حتی. 

۱۳۹۲ خرداد ۳۰, پنجشنبه

کار

این روزها بلند‌اند و بلندتر می‌شوند. ساعت‌های پشت سر هم را هی می‌شمارم، شش و پنجاه دقیقه صبح تا یک و نیم شب... به غیر از زمان‌هایی که باید راه بروم تا جایی برسم باقی‌اش را پای کامپیوترم. 
این دو هفته داشتند پیپرشان را می‌نوشتند، آن هم سرعتی، کسی برای من وقت نداشت. به غیر از صبح بخیر و خداحافظ حرفی نمی‌زنم... دلم برای گروهمان تنگ شده، برای کارهای فشرده و عجله‌ای. 

۱۳۹۲ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

نبودیم ببینیم، شهر آزاد گشته

گویا واقعا مردم را آزاد گذاشته بودند که شادی کنند، برقصند در خیابان‌ها... امروزم هم با شادی شروع شد، خبر‌ها را می‌دیدم و سعی می‌کردم کدم را دیباگ کنم، سردردی که مرتب بیشتر می‌شد. میگرن نامرد است، همیشه حواسش هست و حالت را می‌گیرد. تا ساعت یک بیشتر دوام نیاوردم سر کار، نباید خانه‌ می‌رفتم، تا شب حوصله‌ام سر می‌رفت و بعدش هم که ناامن است نمی‌شود بیرون رفت. رفتم مرکز خرید بزرگی که با دخترک پیدایش کرده‌بودیم، همان روزی که لپ‌تاپم خراب شده بود، دنبال اپل‌استور می‌گشتیم از آنجا سر در آوردیم. در نتیجه گشت وگذار و خریدن شکلات سردردم خوب شد. 

گاهی وقت‌ها به خودم می‌آیم می‌بینم بی‌هدف‌ام، همین که زندگی‌ام را امروز تا فردا بگذرانم راضی‌ام. دارم از تصمیم‌گیری فرار می‌کنم. اصلا نمی‌دانم دنبال چه‌ام. دیگر آن‌قدر‌ها با قدرت نمی‌گویم ریسرچ لذت‌بخش ترین کاری‌است که می‌توانم انجام دهم. ریسرچ سختی دارد، سردرگمی دارد، دست و پا زدن دارد،همه‌اش شکست است وشکست. شاید خیلی خوش‌شانس باید باشی که کارت فایده‌ای داشته باشد. هنوز این  پرسه دردناک برایم شیرین است، چراییش را مطمئن نیستم. ریاضی برایم همان‌قدر شیرین و دوست داشتنی بود(است) اما شاید دنبال تحسین شدن‌ام، شاید... نمی‌دانم، گاهی زیادی ناامیدم، به بهتر شدن خوشبین نیستم، دارم سعی می‌کنم یک سری مهارت جدید به خودم اضافه کنم اما انرژی ام گاهی ته می‌کشد، بی‌هدف می‌چرخم، ذهنم گویا یک سیاه چاله دارد، عمیق . است  و به شدت جاذبه‌اش زیاد
،احساس می‌کنم گاهی همه‌ی‌ انرژی و حیات‌ام بلعیده‌ می‌شود، تا بخودم بیایم غرق‌اش شده‌ام.مشکل سخت‌افزاری  دارد می‌دانم! 


۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

ناظم حكمت



در ۱۹۰۲ به دنیا آمدم
دیگر به شهر زادگاهم بازنگشتم
اصولا بازگشت را دوست ندارم.
در سه سالگی نوه‌ی پاشائی بودم در حلب.
در نوزده سالگی دانشجوی دانشگاه کمونیستی مسکو
در چهل و نه سالگی بار دیگر به دعوت کمیته‌ی مرکزی در مسکو.
از چهارده سالگی شعر سروده‌ام.
بعضی‌ها انواع گیاهان را خوب می‌شناسند،
بعضی‌ها انواع ماهی‌ها را
من انواع جدائی‌ها را.
بعضی‌ها نام ستارگان را از حفظ می دانند
من نام حسرت‌ها را.
در زندان خوابیدم، در هتل‌های بزرگ هم.
گرسنه بوده‌ام، اعتصاب غذا کرده‌ام،
و تقریبا لذتی غذائی هم نیست که نچشیده ام.
در سی سالگی حکم به اعدامم دادند
در چهل سالگی خواستند مدال صلح به من بدهند
که دادند.
در سی و شش سالگی شش ماه طول کشید از سیمانی 4 متری عبور کنم
در پنجاه ونه سالگی پراگ تا هاوانا را در 18 ساعت پیمودم.
لنین را ندیدم اما در ۱۹۲۴ بر سر تابوتش نگهبانی دادم 
و در ۱۹۶۱ او را در کتاب‌هایش دیدار کردم.
بیهوده تلاش می‌کنند مرا از حزبم جدا کنند
من زیر بت‌های سرنگون‌شده هم له نشدم.
در ۱۹۵۱ با دوستی جوان در دریای سیاه از مرگ گذشتم
در ۱۹۵۲ چهار ماه درازکش با قلبی خراب در انتظار مرگ خوابیدم.
همیشه به زنانی که دوستشان داشتم بسیار حسادت ورزیدم 
اما هرگز به کسی حسرت نبردم حتی به چاپلین.
به زنانم خیانت کردم
پشت سرشان بدگویی نکردم.
می خوردم، معتاد نشدم 
و شادم که با عرق جبین نان در آوردم
.در رودربایستی دیگران دروغ گفتم
گاهی هم به هیچ دلیلی دروغ نگفتم.
سوار قطار، هواپیما و ماشین شدم
خیلی‌ها نشده‌اند.
به اُپرا رفتم
خیلی‌ها نرفته‌اند، حتی نامش را نمی‌دانند.
از بیست سالگی به این‌طرف به خیلی جاها هم که مردم می‌روند نرفتم:مسجد، کلیسا، معبد، کنیسه
اما فال قهوه گرفتم.
کتاب‌هایم به سی چهل زبان منتشر شده‌اند
اما به ترکی خودم در کشورم ترکیه ممنوع‌ هستند.
سرطان نگرفته ام
قرار هم نیست بگیرم
هرگز نخست‌وزیر و این‌جور چیزها نخواهم شد
چندان میلی هم ندارم.
در هیچ جنگی شرکت نکردم
نیمه‌شب‌ها به پناهگا ها نرفتم
زیر بمباران‌ها خود را به زمین نینداختم 
اما در شصت سالگی شوریده سر عاشق شدم
سخن کوتاه،
رفقا امروز در برلین حتی اگر از غصه دق کنم می‌توانم بگویم «مثل یک انسان زیسته‌ام.»
و چه‌قدر دیگر زنده‌ خواهم بود و بر سرم چه‌ها خواهد آمد،
که می‌داند؟
۱۱سپتامبر ۱۹۶۱ برلین / ناظم حکمت
ترجمه‌ ی احمد پوری

۱۳۹۲ خرداد ۲۵, شنبه

تنهایی پر هیاهو

دلم برای آدم‌ها که تنگ می‌شود در ذهنم شروع می کنم گفت‌وگو باهاشان. احساسات‌شان، حالت‌های صورت‌شان، طرز ادا کردن کلمات‌شان...دلتنگی هایم را، دلخوری ها را، دعوا کردن هایم را، همه و همه شبیه‌سازی می کنم... گاهی فکر می‌کنم هیچ‌وقت تنها نیستم، خاطرات شان می‌ماند...

۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

خانه‌ام آتش گرفت

این روزها همش خبر می‌خواندم، استرس انتخابات... امروز رای می‌گیرند، باز تقلب خواهند کرد، باز عادلانه نیست...
سر‌کار نتوانستم دوام بیاورم، سردرد تنها علت‌اش نبود، بوده روزهایی که مانده‌ام با همه‌‌ی سردردهایم. ظهر زدم بیرون، نزدیک‌های خانه یک فروشگاه  هنری هست، وسایل نقاشی می‌فروشد. گواش و قلم مو و کاغذ گرفت‌ام. هیچوقت نقاشی نکردم، اما این‌بار بدون فکر کردن حس‌بود و رنگ و کاغذ سفید پیش رویم. نتیجه‌اش شد این دنیای در حال سوختن، من‌هم آن‌جا میان‌ آتش ایستاده‌ام...

۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه

Shortest Path Problem

امروز دوتا میانبر جدید توی مسیرم پیدا کردم که راه شش دقیقه‌ایم را سه دقیقه می‌کند. اصلا این عادت همیشگی‌ام هست که کوتاهترین مسیر را باید بروم. یعنی نمی‌کشم که بیشتر از اینی که انرژی می‌گذارم که سر کار بروم کالری بسوزانم... یک خیابان کج بود توی مسیرم که حرصم را در می‌آورد، مسیر را بلندتر می‌کرد. الان یک راه از بغل‌اش پیدا کردم که راست می‌رود و کوتاهتر است! خوشحال از پیدا کردن این راه جدید می‌رفتم که دیدم یک‌نفر از پشت سلام کرد. یکی از پست‌داک‌های لبمان بود. بقیه مسیر را با هم رفتیم. می‌گفت دکتری‌اش را کامپیوتر‌ساینس خوانده. الان هم روی چند نرم‌افزار برای پیدا کردن ژن های سرطانی کار می‌کند... کلا هر کس که اینجاست کارش همین است. استاده که باهاش کار می‌کنم شده جز ۲۰ نفری که کارشان تاثیرگذار بوده, گویا این زمینه هات است! موقعی که رسیدیم نزدیک ساختمان دیدم مسیرش را عوض کرد، در پشتی که نزدیک اش راه‌پله است و مستقیم تا طبقه چهارم می‌رود...میانبر دوم این بود. ساختمانی که طبقه چهارم‌اش ماییم یک بیمارستان مانندی‌است. جلویش نوشته دانشکده پزشکی. طبقه‌اولش که فیزیوتراپی‌است...

۱۳۹۲ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

نگو این آرامش، تا ابد پا‌برجاست...

 یک آهنگی هست هی امروزدر گوشم تکرار می‌شد، ویولن‌سل است به گمانم. این روزها به طور عجیبی آرامش دارم. مثل مردن است گویا. آرام، خوشحال.،نه گذشته‌ای به خاطرم هست نه آینده ای در نظرم.
 هر روز تکرار می‌شود...
نیمه بیدار توی تخت ،نور خورشید، خنکی نسیمی که از بین پرده‌ها داخل می‌آید.
 ساعت‌ ۶:۵۰   زنگ زنگ زنگ..... 
سکوت محض درونم...
 دوش گرفتن، آب داغ داغ، بوی شامپو... 
 ریختن قهوه فوری ته لیوان، خالی کردن شیر رویش، یک‌دقیقه و بیست ثانیه... 
 لقمه گرفتن،انتخاب نهار و میوه‌.
خوردن قهوه موقع آماده شدن.
نگاهی‌ به گوگل مپ،   دوازده دقیقه پیاده‌روی، هفت دقیقه متروسواری 
شش دقیقه دیگر پیاده روی...
هشت‌ساعت پای لینوکس. C++, Perl
نگاه کردن به ساعت...
تکرار و تکرار...
رسیدن به خانه... مبلی که خستگی‌هایت را حمل می‌کند...
ورق زدن مجله‌های روی میز
 خبر و گزارش و تحلیل ... 
غذا پختن و نخوردن‌...
خوابیدن‌ در نیمه شب...

۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه

در جمع ایرانی

جمع ایرانی‌ها دوست داشتنی‌است، مخصوصا وقتی چندین هفته پشت سر هم هیچ جمعی ندیده باشی. باران می‌آمد، زیر آلاچیق آش خوردیم، مافیا بازی کردیم و گپ زدیم... طبق معمول راجع به شیرازمان حرف زدم. این بار چند شیرازی هم بودند که همراهی کنند... از آن آفتاب جنگ‌اش، تا باران‌اش خیابان‌هایش و مردمانش.
 روزی به شهرم بر می‌گردم، می‌دانم

the bells are ringing for me and my gal.

Yes, I hear the bells, everyday...
They are calling me, I am an explorer...


یکشنبه

بلاگفا را رها می‌کنم، از این به بعد خانه‌ام اینجاست
دخترک دیروز رفت، به شهر جدیدی می‌رود و کار جدیدی شروع می کند. دلم برایش تنگ می‌شود.
بعد از حدود یک ماه در این شهر جدید قرار است بروم ایرانی‌هایش را ببینم. مامان دختر محجبه ای را توی خیابان دید، نتیجه اش رد و بدل شدن شماره تلفن شد و امروز که قرار است به این پارک جنگلی که خانه را از محل کارم جدا می‌کند. مساحت‌اش یک و نیم برابر central park نیویورک است.