قهوه و کافیشاپ و باز آشفتگی این دل. باید کار کنم، باید این ترم را لااقل کار کنم. نمیخواهم این شرایط پا در هوا را. دلم میخواهد انتروپی سیستم کمتر شود... باید ساخت. روز به روز و لحظه به لحظه.
لحظههای صحبت کردن و بحث کردنهایمان را دوست دارم. چیزی تغییر نکرده، این داستان پایانی ندارد، دلیلی ندارد پایانی داشته باشد... ما در دو دنیای عمود برهم زندگی میکنیم. دنیاهایی که شبیههم اند اما جدا جدا... تصویرشان روی هم صفر است اما رابطه شان یکبهیک
نصیحتام میکرد. گفت تو شبیه چند سال پیش منی. هورمونهایت کار دستت میدهد، گرفتارشان نشو... پسرکها باز در زندگیات اتفاق میافتند. به کارت بچسب، درست را تمام کن، کار پیدا کن، زندگیات را اول سر و سامان بده...
به پسرک پیام میدهم اینجایم، خواستی بیا... نمیبیند به موقع.
... چهکنم، نگاهاش نمیگذارد رهایش کنم