۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

محتاج جنگ نیست برادر، نمی‌کنم!

قهوه و کافی‌شاپ و باز آشفتگی این دل. باید کار کنم، باید این ترم را لا‌اقل کار کنم. نمی‌خواهم این شرایط پا در هوا را. دلم می‌خواهد انتروپی سیستم کمتر شود... باید ساخت. روز به روز و لحظه به لحظه.
لحظه‌های صحبت کردن و بحث کردن‌هایمان را دوست دارم. چیزی تغییر نکرده، این داستان پایانی ندارد، دلیلی ندارد پایانی داشته باشد... ما در دو دنیای عمود برهم زندگی می‌کنیم. دنیاهایی که شبیه‌هم اند اما جدا جدا... تصویرشان روی هم صفر است اما رابطه شان یک‌به‌یک 
 
نصیحت‌ام می‌کرد. گفت تو شبیه چند سال پیش منی. هورمون‌هایت کار دستت می‌دهد، گرفتارشان نشو... پسرک‌ها باز در زندگی‌ات اتفاق می‌افتند. به کارت بچسب، درست را تمام کن، کار پیدا کن، زندگی‌ات را اول سر و سامان بده...

به پسرک پیام می‌دهم این‌جایم، خواستی بیا... نمی‌بیند به موقع.
... چه‌کنم، نگاه‌اش نمی‌گذارد رهایش کنم

۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

گر چه شب تاریک است...

استرس گاهی وقت‌ها به جان آدم می‌نشیند. مشت و لگد می‌زند و از درون می‌پاشدت... نماد بیرونی‌اش شاید فقط اشک باشد و اشک... استرس حتی اگر آرام شود زیر پوستت می‌ماند، منتظر می‌ماند تا سرک بکشد، بی‌جا و یکدفعه.
گاهی وقت‌ها استرس در معده ات می‌پیچد، راه گلویت را می‌بندد... دست‌هایت را می‌لرزاند
استرس اما اگر یکدفعه بیاید، لشکرش را یکجا می‌آورد... ذره ذره‌ات می‌کند احساس می‌کنی سلول به سلول بدنت دارد از هم می‌پاشد... روح و جانت همزمان می‌لرزد...
این‌جا سیستم‌اش ضعیف کش است، دیگر نمی‌خواهم ضعیف این سیستم باشم... یک سبد دست گرفته‌ام تکه تکه وجودم را از این‌طرف و آن طرف جمع می‌کنم... نمی‌خواهم گوری بسازم از منی که چندین بار متلاشی شده است. من این‌ها را بار دیگر خمیری می‌کنم از من جدیدی... نمی‌شناسم‌اش اما می‌دانم چه چیزی نمی‌خواهم شود
دلم روشن است، شاید این‌بار ققنوسی زاده شود
...

۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

گاهی وقت ها پر می‌شوم از خالی بودن. پس زمینه ذهنم سفید سفید می‌شود... حرفی نیست، احساسی نیست، منی نیست...
خسته‌تر از این حرف‌هایم، از بودن خسته شده‌ام...
گاهی افق بی‌انتهای این‌جا را نگاه می‌کنم، 
منی آنجا راه می‌رود که هرگز پشت سرش را نگاه نمی‌کند...
می‌خواهم بدوم به بی‌انتهایی که هر دم می‌خواندم
این درون سکوت است... 
درد آوای دوری است از رهگذری ناآشنا
من، گمشده‌ی این راه
مرگ، آرزویی آرام و دیرینه
میخواندم این‌بار، می‌خواهدم این‌بار
مغرورتر از همیشه
قبای ژنده بر سر دیوارم را کرکس‌ها دریده‌اند
 زوزه‌ی باد در گوش بچه گرگ‌های گرسنه‌ام به لالایی می‌ماند
این‌بار طعمه‌ای زنده در کار است
این بار شکارچی روزهای ابری به تله افتاده است
این‌بار شکار و شکارچی به هم پیوسته‌اند
این‌بار شاید داستان تمام شود
 
 

۱۳۹۲ مرداد ۲۳, چهارشنبه

funding issues

این روزها بغض‌ام را با قهوه فرو می‌دهم، اشکم را با حرف زدن و نگاه کردن به آدم‌ها... 
آخر نباید اشک‌ام پایین بیاید
همه‌ی دانشگاه را بالا پایین می‌کنم دنبال 
 TA گرفتن
من آدم بریدن نیستم این بار اما کارم سخت شده...

۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه

قبل از شروع ترم

حرف زیاد است و سرعت زندگی بالا و وقت کم. امیدوارم نتیجه دهد تلاشی که می‌کنم... باید دید