۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه

گفتگو


+ روزت چطور بود؟
- قراره بهتر بشه
+چطور؟
- با شام خوردن و سریال دیدن. تو چطوری؟
+ اِه...
-چرا؟
+همین طوری، دارم راجع به چیزا فکر میکنم...
- مثل؟
+مثل رابطه و اینجور چیزا دیگه
- اگر به نتیجه رسیدی به منم بگو.
+ باربارا امروز زندگی عشقی منو یادم آورد، واسه همین افسردگی گرفتم. نمی‌خواست مسخره‌ام کنه البته.
- چه چیزی داره اذیتت میکنه؟
+ می‌گفت من باید با تو بیرون می‌رفتم یا اوایل سال پیش با یکی دیگه. و اینکه گفت این "غیررابطه" ما "تصادفی" بوده.
-رابطه کیا؟
+من و تو. گفت شنیدم یک "اتفاق تصادفی" توصیف‌اش کرده‌اند.
-فکر کنم این حرف من باشه.
+احتمالا هست.
- حالا چرا ناراحتی؟
+نمی‌دونم، دوست ندارم منو آدمی ببینن که این‌جور رابطه‌هایی داره. البته گاهی وقتا دارم...
-خوب می‌تونه دلیل‌اش این باشه که تو نمی‌خوای توی هرجور رابطه‌ای باشی. تو آدم متعهدی هستی. واسه همین هم نمی‌تونی چیزی رو که نمی‌تونی توش متعهد بمونی به‌عنوان رابطه معرفی کنی.
+ فکر کنم. من دوست دارم یکم آسون‌گیرتر باشم اما نمی‌تونم اینجوری با کسی دیت کنم. اینجوری بدون هیچ دلیلی آدم‌ها آسیب می‌بینن.
-آره آسیب میبینن. اما یاد می‌گیرند.
+ اما من داشتم به این فکر می‌کردم آیا هیچ‌وقت کسی رو پیدا می‌کنم؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر