۱۳۹۳ آذر ۲۵, سه‌شنبه

اندر احوالات ما

منتظر استادم، مثل همیشه سرش شلوغ است و از این میتینگ به آن یکی می‌رود. من هم مثل همیشه لحظه آخری داده هایم را مرتب می‌کنم که نشانش دهم و مثل همیشه کمی استرس که باعث می‌شود حواسم جمع کارم بماند. باد می‌آید، اصلا اینجا سرزمین بادگیریست. این را از شاخه‌های درختانی که کنار پنجره پیچ و تاب می‌خورند می‌بینم. یک هفته‌ای می‌شود که خورشید را ندیده‌ایم و هوا همچنان نم دارد. صفحه گوگل نیوزم را می‌بینم که آپدیت می‌شود. باز مسمان‌ها آدم کشته‌اند، این‌بار بچه‌های یک مدرسه را. غمگین و عصبانی می‌شوم از این همه درد. کنارم هم آفیسی مسلمانم دارد کارش را می‌کند. از نازنین‌ترین آدم‌هاییست که دیده‌ام، هر چه هست به درستی دین‌اش ایمان دارد و می‌خواهد بچه‌اش را هم مسلمان بزرگ کند. متد کلاسترینگ‌ام را می‌خواهم عوض کنم اما باید فایل‌ها را دوباره بنویسم. استاد دیر کرده و من باید برای امتحان آماده شوم. باید جواب سوال‌ها را بخوانم تا سوال‌هایشان را جواب دهم. امروز من تنها مراقب جلسه‌ام و بعدش هم که برگه صحیح کردن است. دلم می‌خواهد به پسرک مسج دهم که خوابش را دیدم دیشب. اینکه دلم چقدر برایش تنگ می‌شود این یک ماهی که دارد می‌رود...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر