امروز به این داشتم فکر میکردم که الان در آرام ترین و پایدارترین نقطه زندگیام هستم. نه از افسردگی خبری است نه از بیسامانی سالهای قبل. شروع رسمی دوره دکتریام در حالیاست که درسهایش را تمام پاس کردهام و دو تا از پروژههایم با استادم در حال خوبی است. مرتبا ورزش میکنم و برنامه کار و زندگی هرکدام به جاست. وقت دارم که کتاب بخوانم و شبها سریال ببینم. هیجان هر هفتهام درس دادن است.برای درس الگوریتم کلاسهاس حل مسئله با من است. سوالهایش مثل کلاسهای المپیاد است و سعی میکنم بچهها هم همانقدری هیجان داشته باشند که من دارم! دانشگاه که هستم وقت تلف نمیکنم و خانهام محل آرامش و استراحت است. امروز به این نتیجه رسیدم که حالم خوب است...
۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سهشنبه
۱۳۹۳ مرداد ۱۹, یکشنبه
سالگرد
شد چهار سال.
چهار سال پیش در چنین روزی ایران بودن تمام شد برایم. برنگشته ام و برنامه برگشتی هم نیست... زود گذشت.
میتوانم بگویم زندگی کردم...از جمع خاطرههایم راضیام... گرچه امیدوارم بعضیهایش تکرار نشود اما این بین لحظاتی هم هست که هر بار روحت را تازه کند.
نه دغدغه آیندهای دارم و نه حسرت گذشتهای. حس خوب شناور شدن در لحظهای که کنون جاریست... بودنم را جشن میگیرم و در حال زندگی میکنم. آدمها را دوست دارم. اگر هستی و نزدیکی تو هم دعوتی بیا شادی کنیم. اگر دوری هم بدان که دوستت دارم. وقت کردی بیا که باشیم.
۱۳۹۳ تیر ۱۱, چهارشنبه
استاد عزیز ما
استادم ده دقیقه اول میتینگ را سخنرانی کرد برایم. خلاصه حرفش هم این بود که تو هوش و سواد و علاقهاش را داری اما کونش را نداری...
۱۳۹۳ تیر ۴, چهارشنبه
capoeira
دخترک چند روزی مهمان گروهمان است. آمده مقالهای که با همگروهیام دارند را تمام کنند. سرزنده و خوشحال است و همین چند بار کافی بوده تا دوست شویم. دخترک سال بعد از لینسانشاش را در برزیل گذرانده. گویا جایزهای است که بعد از فارغ التحصیلی میدهند. یک فلوشیپ بیستهزار دلاری که میتوانی به خارج از امریکا سفر کنی و یک پروژه شخصی را دنبال کنی. دخترک هم شش ماه در برزیل رقص یاد گرفته. آدم برونگرا را هرجا بگذاری سرگرمی پیدا میکند. گویا شهر ما هم یک گروه برزیلی دارد که capoeira تمرین میکنند.
تاریخچه جالبی دارد. ترکیبی از ورزش رزمی و رقص و موسیقی است. زمانی که بردههای آفریقایی زیر دست صاحبانشان شکنجه میشدند گروهی پیدا میشوند که به بردهها دفاع شخصی یاد دهند. صاحبانشان اما از طرفی هر حرکتی را سرکوب میکردند. در نتیجه تمام تمرینها در غالب رقص بوده که شک نکنند. تا دهه سی در برزیل ممنوع بوده تا اینکه قانونی تصویب میشود که اجازه میدهند آموزش رسمی capoeira شروع شود. شروع کلاس با موسیقی و حرکت های دسته جمعی بود. بعد دو نفر دو نفر حرکت های رزمی و رقصی بود و در نهایت همه دور هم نشستند و شعر میخواندند و مینواختند. یک چیزی شبیه تار با نت ساده. یک نفر میخواند و بقیه تکرار میکردند و همینطوری نوبت من هم شد و اولین جمله هایم به زبان پرتغالی آوازی بود...
۱۳۹۳ خرداد ۳۰, جمعه
لبم بر لب نه ای جانا و بستان جان شیرینام.
تشنه لب روزه دار را که از کنار آب آهسته برگردانی، کوزه اش را فراموش میکند. چه دانی، شاید آب کوزه را به گرو گرفته...
تشنه لب دوباره برگشته بر سر جویبار، کوزه را نه، روزه را فراموش کرد.
۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه
گفتگو
+ روزت چطور بود؟
- قراره بهتر بشه
+چطور؟
- با شام خوردن و سریال دیدن. تو چطوری؟
+ اِه...
-چرا؟
+همین طوری، دارم راجع به چیزا فکر میکنم...
- مثل؟
+مثل رابطه و اینجور چیزا دیگه
- اگر به نتیجه رسیدی به منم بگو.
+ باربارا امروز زندگی عشقی منو یادم آورد، واسه همین افسردگی گرفتم. نمیخواست مسخرهام کنه البته.
- چه چیزی داره اذیتت میکنه؟
+ میگفت من باید با تو بیرون میرفتم یا اوایل سال پیش با یکی دیگه. و اینکه گفت این "غیررابطه" ما "تصادفی" بوده.
-رابطه کیا؟
+من و تو. گفت شنیدم یک "اتفاق تصادفی" توصیفاش کردهاند.
-فکر کنم این حرف من باشه.
+احتمالا هست.
- حالا چرا ناراحتی؟
+نمیدونم، دوست ندارم منو آدمی ببینن که اینجور رابطههایی داره. البته گاهی وقتا دارم...
-خوب میتونه دلیلاش این باشه که تو نمیخوای توی هرجور رابطهای باشی. تو آدم متعهدی هستی. واسه همین هم نمیتونی چیزی رو که نمیتونی توش متعهد بمونی بهعنوان رابطه معرفی کنی.
+ فکر کنم. من دوست دارم یکم آسونگیرتر باشم اما نمیتونم اینجوری با کسی دیت کنم. اینجوری بدون هیچ دلیلی آدمها آسیب میبینن.
-آره آسیب میبینن. اما یاد میگیرند.
+ اما من داشتم به این فکر میکردم آیا هیچوقت کسی رو پیدا میکنم؟
۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه
ماهی گلی
خواستم بگم یکی از ترسهای زندگیم هم این شده که در آفیس رو که باز کنم و چراغ رو روشن، ببینم ماهیهام مردهاند. حتی گاهی کابوسش رو میبینم...
اشتراک در:
پستها (Atom)
