۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه

سال‌گرد

یک‌سال پیش بود، نمی‌خواهم به یاد دخترک بیاندازم اما خیلی نگرانش شدم... شاید باید به یاد خودم بیاندازم که چقدر باید حواسم باشد به دوستانم. افسردگی آدم‌ها جای نگرانی دارد... همه سعی‌شان را می‌کنند که خوب باشند اما گاهی نمی‌شود. گاهی همین نشدن‌های پشت سر هم است که خسته‌ات می‌کند. فقط می‌خواهی آرام بگیری، . بخوابی... نباشی. آن‌وقت یکروز چت می کنی و می‌گوید که خواسته نباشد، نگذاشته اند. و تو حبابت فرو پاشد حجم کلماتش را نتوانی درک کنی...
آدم‌ها را باید به یادشان انداخت که چقدر دوست داشته می‌شوند، چقدر آن نشدن‌ها کوچک می‌شود وقتی که دستشان را بگیری و ببری به نقطه ای دور. آنجا که هنوز نشدن‌ها شروع نشده بود، آنجا که هنوز می‌شد بی‌دلیل لبخند زد.
 درست نمی‌دانم به چه ساختاری ربط دارد اما ذهن همیشه درگیر من همیشه روشن‌بین بوده، هیچ‌وقت نبودن را نخواسته... شاید حق نظر دادن ندارم... اما می‌فهمم که خسته شوی. که تحمل کرده باشی، که تنهایی‌ات بزرگ و بزرگ‌تر شود. که محیط‌ات را دیگر درک نکنی و راه بهتری هم نداشته باشی... اما بدان که دوستت دارند، شاید همین 
 برای بودن‌ات کافی‌است
تازه فهمیده‌ام که استرس چه می‌کند... دغدغه روزانه‌ام هی زیاد و زیاد‌تر می‌شود و این بدن به فریاد افتاده... سردرد هر روزه‌ام را باید با قرص‌های جدیدی که کار می‌کند رویم کم کنم..آماده جنگ می‌شوم، باید این ترم تکلیف زندگی‌  آکادمیک‌ام را روشن کنم... صرفا امیدوار بوده‌ام تا الان اما نا موفق...عاشقی هم  باید یادم برود کلا. وقتی برایش ندارم...

۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

همه‌ی پسرکانی که دوست می دارم

. دنیا جای عجیبی  است. فکر کنم سرم به کارهایم گرم شده که این قدر ساده می‌گذرم از کنارشان.. دوستت دارم شنیدن ها... نخواستن‌ها و صبر کردن‌ها... آن‌قدر که بیش از چند ساعت با هم حرف زده باشید، خودتان را به بحث سرگرم کرده باشید و یک عزیزم از دهانش در رفته باشد و تو بدانی چقدر شنیدنش شیرین است. اما نمی‌شود کاری کرد، نمی‌شود حتی دیگر حرفی زد یا گیر داد...نخواسته و نباید بخواهی‌اش. دنیا به همین سادگی است. بدانی می‌توانی هر چقدر خواستی نگه‌ش داری، نمی‌تواند برود اما می‌گذاری برود... می‌خواهد که برود
یا اینکه، وقتی می گوید می‌خواهد چیزها همان طوری که هستند بماند... می‌گویم من تلاش می‌کنم برای چیزهایی که دوست دارم داشته باشم، می‌گوید همه همین‌طورند. نمی‌دانم چه‌بگویم... شب‌اش کابوس می‌بینم و هی از خواب می‌پرم، هر بار بیدار میشوم این جمله را می‌شنوم که «من ترجیح می‌دهم چیزها را همان‌طور به حال خود رها کنم»و هی به خودم می‌گویم خوب نمی‌خواهد، بگذار به حال خودش باشد... باز بخوابم و کابوس ببینم...
آن وقت هیچ چیزی از او نمی‌دانی و دوست مشترکتان برنامه گذاشته باشد وبرنامه تبدیل به قرار دو نفره شود... آن‌وقت هر شب بخواهد اس‌ام‌اس دهد و جواب ندهی و هی کم محلی کردن ها به دلبری ترجمه شود و باز اقرار کند که چقدر خوشش آمده! دوستانش می‌گویند آدم خوبی است اما من عادت ندارم! من پسرکانی که دوست دارم را ندارم... نمی‌دانم آیا می‌توانم داشته باشم‌شان ... 

۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه

blue raincoat....

حالم بده و با هیچ چیزی هم خوب نمی‌شه... اصلا انگار این حبابی که توش زندگی می کنم رو ترکونده باشن... باز هم یکی از همین آدم های جدی ای که تهش نتیجه نظراشون رو زندگی‌ات تاثیر می‌گذاره پرسید اصلا تو می دونی می خوای توی زندگی ات چی کار کنی... بازم من خفه شدم و حرفی نزدم... خوب لامصبا مگه من دست خودمه که بخوام توی زندگی م چی‌کار کنم... همش بازی سر پوله و اون شهریه کوفتی، تهش همتون می‌خواین بدونین که ارزشش رو دارم که چندسال روم سرمایه گذاری کنین... 
حتما می‌خوای اینو بشنوی که در حد خودفروشی جلو رفتم تا یکی از استادا بهم کار ریسرچی بده که شهریه ندم. تهش هم که دپارتمان به صورت خیریه یه کلاس داد درس بدم...استاده هم که کار مفت می‌کشه... حالا استاده  شاکیه، خوب اگه من تابستون رو پول داشتم که پا نمی شدم برم اینترنشیپ که نرسم کار کنم روی پروژه ای که شرط ادمیشن‌ام گذاشتی.
نمی‌دونم والا، حق داره، کار رو وقتی گرفتی یا باید انجام بدی با پسش بدی، پروژه که نمی‌تونه به خاطر تو تا ابد خاک بخوره. چی‌کار کنم، خسته ام از بس پر انرژی و امیدوار هی رفتم جلو... آره خوب، ریسرچ دوست دارم و هیجان زده می‌شوم و نظر کس‌شر می‌دم و استادا هم هی می‌گن ایول خوبه و تحلیل بلدی اما تهش همش مساله سر پوله. تهش من همونیم که از پی‌اچ‌دی کشیدم بیرون و رشته گردی می کنم و همه می‌خوان بدونن چرا. تهش اینه که امسال ویزام تموم می‌شه و باید تا می تکلیف‌ سال دیگم معلوم باشه. تهش اینه که دوستام یکی یکی به زودی فارغ می شن و این منم که باز باید کتبی بنویسم که آیا می دونم توی زندگی می خوام چی‌کار کنم...
تهش اینه که نمی‌شه گفت آره می دونم! می‌خوام توی گروه استاده باشم، درس کم داشته باشم، وقتم رو همش بگذارم روی ریسرچ و هی از دیدن ریزالت‌ها و سواد استاده و قشنگی فیلدش لذت ببرم... 
اما واقعیت اینه که باید تی‌ای کنم، سر کلاس برم و درس بدم و برگه تصحیح کنم و کوییز بگیرم... درس خودم هم بدون پیش‌نیاز گرفته باشم و سخت باشه زیاد و تمرین هاش هفتگی باشه و کلی وقت بگیره... یک درس دیگه هم باشه که هی براش ‍باید پیپر خوند و تحلیل نوشت و نقد کرد و نظر داد و متمرکز بود... اونوقت یک کار دیگه هم باشه واسه اون یکی استاده که حاضره الان پولتو بده و ترم دیگه هم بده و برای اینکه باز ترم دیگه به خودفروشی نیفتی بهتره الان بفروشی خودتو و کارشو انجام بدی... ‍‍
اون‌وقت به کدی که باید تابستان تمام می‌شد نگاه می‌کنی بدنت می‌لرزد...

همه این ها بی‌خیال، امشب قرار است در فضای آزاد فیلم ببینیم... به پسرک هم گفتم بیاید! این را به دوستانم نگفته‌ام، نمی‌دانم ‍‍پسرک چه می‌خواهد بکند در زندگی‌اش! هنوز که حرفی نزده، لاس خشک است و شاید همین بماند. کاش بداند چقدر به کل کل کردنمان سر انیمه‌ها و سای-فای نیاز دارم. از دنیایم که خسته می شوم پناه می‌برم به دنیای خیالی‌شان. کاش پسرک هم بداند که بخشی از خیال من است. دنیای گرفتار و پراسترس‌ام محو می‌شود، پسرک اما آنقدرها لاس زدن نمی داند. مرد خانواده است و خیلی آرام و خونسرد...
حالم با خیالش بهتر شد، همین ام بس!

۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

محتاج جنگ نیست برادر، نمی‌کنم!

قهوه و کافی‌شاپ و باز آشفتگی این دل. باید کار کنم، باید این ترم را لا‌اقل کار کنم. نمی‌خواهم این شرایط پا در هوا را. دلم می‌خواهد انتروپی سیستم کمتر شود... باید ساخت. روز به روز و لحظه به لحظه.
لحظه‌های صحبت کردن و بحث کردن‌هایمان را دوست دارم. چیزی تغییر نکرده، این داستان پایانی ندارد، دلیلی ندارد پایانی داشته باشد... ما در دو دنیای عمود برهم زندگی می‌کنیم. دنیاهایی که شبیه‌هم اند اما جدا جدا... تصویرشان روی هم صفر است اما رابطه شان یک‌به‌یک 
 
نصیحت‌ام می‌کرد. گفت تو شبیه چند سال پیش منی. هورمون‌هایت کار دستت می‌دهد، گرفتارشان نشو... پسرک‌ها باز در زندگی‌ات اتفاق می‌افتند. به کارت بچسب، درست را تمام کن، کار پیدا کن، زندگی‌ات را اول سر و سامان بده...

به پسرک پیام می‌دهم این‌جایم، خواستی بیا... نمی‌بیند به موقع.
... چه‌کنم، نگاه‌اش نمی‌گذارد رهایش کنم

۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

گر چه شب تاریک است...

استرس گاهی وقت‌ها به جان آدم می‌نشیند. مشت و لگد می‌زند و از درون می‌پاشدت... نماد بیرونی‌اش شاید فقط اشک باشد و اشک... استرس حتی اگر آرام شود زیر پوستت می‌ماند، منتظر می‌ماند تا سرک بکشد، بی‌جا و یکدفعه.
گاهی وقت‌ها استرس در معده ات می‌پیچد، راه گلویت را می‌بندد... دست‌هایت را می‌لرزاند
استرس اما اگر یکدفعه بیاید، لشکرش را یکجا می‌آورد... ذره ذره‌ات می‌کند احساس می‌کنی سلول به سلول بدنت دارد از هم می‌پاشد... روح و جانت همزمان می‌لرزد...
این‌جا سیستم‌اش ضعیف کش است، دیگر نمی‌خواهم ضعیف این سیستم باشم... یک سبد دست گرفته‌ام تکه تکه وجودم را از این‌طرف و آن طرف جمع می‌کنم... نمی‌خواهم گوری بسازم از منی که چندین بار متلاشی شده است. من این‌ها را بار دیگر خمیری می‌کنم از من جدیدی... نمی‌شناسم‌اش اما می‌دانم چه چیزی نمی‌خواهم شود
دلم روشن است، شاید این‌بار ققنوسی زاده شود
...

۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

گاهی وقت ها پر می‌شوم از خالی بودن. پس زمینه ذهنم سفید سفید می‌شود... حرفی نیست، احساسی نیست، منی نیست...
خسته‌تر از این حرف‌هایم، از بودن خسته شده‌ام...
گاهی افق بی‌انتهای این‌جا را نگاه می‌کنم، 
منی آنجا راه می‌رود که هرگز پشت سرش را نگاه نمی‌کند...
می‌خواهم بدوم به بی‌انتهایی که هر دم می‌خواندم
این درون سکوت است... 
درد آوای دوری است از رهگذری ناآشنا
من، گمشده‌ی این راه
مرگ، آرزویی آرام و دیرینه
میخواندم این‌بار، می‌خواهدم این‌بار
مغرورتر از همیشه
قبای ژنده بر سر دیوارم را کرکس‌ها دریده‌اند
 زوزه‌ی باد در گوش بچه گرگ‌های گرسنه‌ام به لالایی می‌ماند
این‌بار طعمه‌ای زنده در کار است
این بار شکارچی روزهای ابری به تله افتاده است
این‌بار شکار و شکارچی به هم پیوسته‌اند
این‌بار شاید داستان تمام شود
 
 

۱۳۹۲ مرداد ۲۳, چهارشنبه

funding issues

این روزها بغض‌ام را با قهوه فرو می‌دهم، اشکم را با حرف زدن و نگاه کردن به آدم‌ها... 
آخر نباید اشک‌ام پایین بیاید
همه‌ی دانشگاه را بالا پایین می‌کنم دنبال 
 TA گرفتن
من آدم بریدن نیستم این بار اما کارم سخت شده...