۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه

قبل از شروع ترم

حرف زیاد است و سرعت زندگی بالا و وقت کم. امیدوارم نتیجه دهد تلاشی که می‌کنم... باید دید

۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

تصادف

اولین تصادف زندگی‌ام بود امروز. با ماشین دوستم بودم. ماشین‌او به همراه آن دو ماشین دیگری که با من برخورد کردند له شده‌اند. توی یک شهر دیگر هم بودم. بیمه ماشین هم همراهش نبود... تنها نکته خوب ماجرا این بود که آسیب جانی نداشت.
احساس شک، ترس، گناه، سرزنش...
همیشه وقتی چراغ سبز می‌شد من دیر حرکت می‌کردم و صدای بوق ‍بقیه ماشین‌ها بود که یادآوری می‌کرد. این‌بار تا سبز شد راه افتادم و آن دو ماشین که آخرین‌ لحظه‌ها با سرعت چراغ را رد می‌کردند
بی‌تجربگی بخشی از آن است... باید مراقب اشتباه بقیه هم بود.

۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

هر چه پیش آید، ار هو گیوز ا ف...

اصلا انگار این مدل سالم زندگی کردن به من نیامده باشد؛ اصلا انگارمن باید به اصل گشادوار زندگی کردن خودم ایمان بیاورم... اصلا گویا این‌که کمتر از دو هفته مانده باشد اینجا و من بریده باشم. پناه برده باشم به همان کافی‌شاپ نشینی‌های همیشگی‌ام، غذا خوردن‌های بیرون و کار کردن هر موقع که حس‌اش باشد و آفیس نرفتن...

۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

بازگشت همه به سوی آن است

کار مفید که نمی‌کنم. دارم برنامه بلند مدت توسعه می‌نویسم که برگشتم شامبانا لا اقل از هیچ شروع نکنم. کاملا آگاهانه این بار...

۱۳۹۲ تیر ۲۰, پنجشنبه

feeling blue

لحظه‌های بریدن، لحظه‌های گذاشتن دنیا به امان خود،‌فرار کردن، نایستادن...
شاید زیادی قوی بوده‌ای، شاید زیادی گفته‌ای حالا گیرنده به این قضیه... شاید هم ذهنت لازم دارد ریکاوری می‌کند.  دنیا جای خوبی است....
همچنان به زندگی امید داشته باش، به تلاش کردن‌ برای بهتر بودن، به ساده گرفتن، ساده دیدن

  

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

صبح است ساقيا

باز هوا سرد شده، يعنى پانزده درجه به نسبت تابستون سرده. ساعت نزديك ده صبحه و نيمه خيس بايد بيست دقيقه منتظر قطار بعدى باشم. به اين فكر می‌کردم كه از هفت صبح تا الان چيكار مي‌كردم كه الان دارم ميرم سركار. فكر كنم باز دچار دنياى هپروتم...
اين روزها بيشتر دارم فكر ميكنم كه شهرم رو عوض كنم، من آدم زندگى توى شهر بزرگم. همين قدرى كه بتونيم خودمو بين جمعيت گم كنم خوشحالم مي‌كنه...
نمی‌دونم چطور اون مود هايپر اجتماعى رو كشف كردم توى خودم اما راضيم ازش. سيكس فلگزی كه رفتم باگروهی كه بار اول بود مى ديدمشان اين حس رو بهم داد كه اينجا هم می‌تونم دوست پيدا كنم.