آنوقت وسط روز نشستی توی سمینار داری سخنرانی گوش میدهی که یک نخ از مویش را روی لباست پیدا کنی... کاش میشد مثل فیلمها که کلون میکنند یک عدد دیگر از رویش ساخت، خوب چیزی میشود!
۱۳۹۲ بهمن ۱۶, چهارشنبه
۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه
and they happily lived together ever after...
پسرک گفت ببین اینچیزی که بین ما وجود دارد را بگذار با نامی که هست بخوانیماش. استرس را توی صورتاش میشد دید وقتی میپرسید آیا وکیلام! گفتم میدانی که من مشکلی با این قضیه ندارم بعدش در حالی که داشتم به استرساش میخندیدم، گفت: اما واقعا من نمیدانم قرار است به کجا برسیم. گفتم من هم نمیدانم اما چرا باید مهم باشد! دنیا همانقدری پوچ و بیخاصیت است که میبینیم.
به پسرک که فکر میکنم میبینم تنها قیافه و هوشش نیست که مرا جذب کرده. پسرک تنهایی پر هیاهویی دارد، خانهاش پر است از کتاب و فیلمهایی که معمولا تم سیاه و روشنفکرانهای دارند. آدمهای دنیایش کماند، بیشتر راجع به ایدهها صحبت میکنیم و فرهنگها. چندین زبان بلد است و توانایی فارسی یاد گرفتناش هم خوب است. پسرک اما دیندارد. دیندار خوبی هم هست، گروههای دوستیاش هم بیشتر چنین آدمهایی اند. من اما از دین گریزانام. خدا، چیزی است که من مدتهاست از زندگیام کنار گذاشتهام، تاثیر خاصی هم نداشته برایم.برای او دیناش گویا آرامش میآورد و همان چیزی است که شاید آدمها از دینداری میخواهند. دیناش اما همزمان منع اش میکند، به او یاد داده که فقط باید با همکیشان خودش بود. پسرک عذاب وجدان میگیرد، حتی درد میکشد. گاهی احساس میکنم برای پسرک کاکتوسام یا حتی جوجه تیغی. خودش خواسته اما!
۱۳۹۲ بهمن ۷, دوشنبه
درهمگیری
فکر کنم بدترین حس این باشد که شب هی از خواب بیدار شوی و هی به یاد بیاوری. باز از خستگی بخوابی و باز بیدار شوی و فکر کنی و این هی تکرار شود و تکرار شود تا هوا روشن شود. حتی توی خواب پاهایت خواب بروند و نتوانی حرکت کنی... سیستم فکری مریض یعنی اینکه روز به این فکر کنی که میخواهی باز درگیرش شوی، که باز به روی خودت نیاوری و باز سراغش را بگیری. که برای ذرهای آرامش، لحظهای حضور که بینهایت مینماید باز تلاش کنی، دردکشی، تقلایش را ببینی...اعتیاد است این، پسرک باید یک دفترچه درست کند بدهد دست آدمهایی که درگیرش میشوند، باید بدانند که حتی یکبار استفاده باعث تکرار و تکرارش میشود، گریختنی وجود ندارد. خواستن گاهی آنقدر قوی میشود که نمیشود پیشبینی کرد...
۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه
دوره زمانه یا اینکه چطور دیدار شد میسر و بوس و کنار هم.
هیچی دیگر، خواستم بگویم دوره زمانه جوری شده که دخترها پسرکها را شام بیرون میبرند، با آنها فیلم میبینند و آنها را هی میبوسند. آخرش هم احساس خوبی دارند! نامبرده بعدترش هم شب را تا صبح حتی بیدار میماند تا کارهای میتینگ فردایش را انجام دهد. میدانی، از قبل ترنجها را آماده کرده که هر کس که منع کرد دستش دهد و یوسفش را نشان دهد. دور زمانهاست دیگر!
۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه
تا بر اقلیم شقایق و خیال پروانه پادشاهی کنیم
اینکه کنارت باشد و نگاهش کنی، آنوقت که وسطهای فیلم دیدن وقتی دیدی خوابیده آرام موهایش را ناز کنی. نگاهت کند و بگویی بخواب... همین حدود رویا و رفتن از پی نور ما را بس.
۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه
پسندید مرا...
استاده آخرای میتینگمان گفت نامهاش را گرفتی دیگر؟ کمیته ادمیشن هم قبولت کرد و تو دیگر رسما در گروهم هستی...
بالاخره شروع شد! این هم داستان پیاچدی من است حس جنگزدهای را دارم که شهرش را پس گرفته. دوباره باید ساخت.
۱۳۹۲ دی ۱۰, سهشنبه
و سال نو
نیویورک هستم باز، شهری که برای من پر از احساس است. بار دومی است که اینجایم اما همه چیز دارد با هم!
نوستالوژی میزنم، عاشق میشوم، رفاقت میکنم... همهی اینها هست و نیویورک باز هم حس دارد. من این شهر را دوست دارم...
اشتراک در:
پستها (Atom)